شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
242
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
و در آن روز از ابناء جنس من غير از من كسى را استصحاب نكرد ، و مجير الدّين يعقوب پسر ملك عادل در آن راه ملازم او بود . سخنى كه داشت با وى مىگفت ، و بحضور مذكور متسلّى مىشد . و من مىديدم كه هر وقت كه مجير الدّين غيبت مىكرد قطرات عبرات بر چهره مىباريد ، و از زوال ملك و حصول هلك مىترسيد ، و از مفارقت اهل و اعزّه و اصحاب و قطع طمع از اجتماع و اياب مىزاريد . چون بديه ارمنيان « 1 » رسيد نزول كرد ، و عليق بر سر * اسپان بستند ، مرا پيش خود خواند ، و نامهاى كه از كوتوال قلعهء يلك « 2 » از حدود زنگان رسيده بود به من داد ، در آنجا ياد كرده كه : لشكر تاتار كه ميان ابهر و زنجان با توغو پهلوان مصادم شده بودند ، و اين وقت بمرج زنجان اقامت كردهاند ، من فرستادم و شمردم ، هفتصد سوار بودهاند . از اين خبر شاد شد و گفت : معلوم مىشود كه آن طايفه را بزنگان نفرستادهاند الّا جهت آنكه آن را ملك كنند و مقيم گردند . در همانجا گفتم : شايد كه ايشان يزك لشكر تاتار بوده باشند ، و معظم لشكر در پى ايشان باشد . گفت : نى ، مستبعد است ، بل كه اگر تاتار بما يزك فرستد كم از هفت هزار نباشد . و در اين وقت از استيلاى ضجر نمىخواست كه با وى بجدّ گيرند بل هر چه سبب تخفيف همّ بودى آن نوع قبول مىكرد . بعد از ان بجانب موقان كوچ كرد ، و چون آنجارسيد لشكرها را پراگنده يافت ، بعضى آنجا مقيم شده بودند ، و بعضى بشروان گذشته ، و بعضى تا ملنكور « 3 » ممتدّ شده . پهلوانان را با تيرهاى سرخ كه علامت سوار شدن و جمعيّت * كردن
--> ( 1 ) - در چاپ هوداس : ارمينان . ( 2 ) - در چاپ هوداس : بلك . ( 3 ) - ب م : ملكتور ؛ چاپ هوداس : المتكور .