شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

229

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 73 ] * ذكر رفتن من به ألموت و كيفيّت رسالت سلطان ، جهت سببى چند ، عظيم در غيظ و غضب رفته بود ، و معظم آن اسباب إخلاف وعد بود در بازگردانيدن برادر سلطان ، غياث الدّين ، به خدمت سلطان ، و تجهيز او از الموت با خيل و اسباب . پس در آن رسالت عتابهاى درشت مدرج بود ، و سلطان با من شرط كرد كه اگر علاء الدّين بنفس خود برابر من نيايد پيش او نروم ، و من بوى تواضع نكنم . و در وقت جلوس احترام و تعظيم بجا نياورم ، و در ملاقات دست او نبوسم . چون اين شروط را با شرف الدّين نايب عراق اعاده كردم گفت : هر چه سلطان فرموده است در آن باب زمام اختيار بدست تست ، ايشان در هيچ يك مخالفت نتوانند كردن غير از آنكه علاء الدّين برابر نخواهد آمدن ، زيرا ايشان را مدّتى معلوم هست ، كه تا ملوك ايشان در عمر بدان حدّ نرسيده باشند سوار نشوند ، و علاء الدّين هنوز بدان حدّ نرسيده است . پس اگر با ايشان چنين شرطى كنى اجابت نتوانند كردن ، * و مصالحى كه برسالت تعلّق دارد در توقّف افتد . إلّا من رسولى بديشان فرستم و از اين اوامر كه سلطان فرموده است آگاهى دهم ، و تو در پى رسول من بر وى و بىانتظار جواب درآئى . اگر اجابت كنند و علاء الدّين استقبال كند فهو المراد ، و إلّا بارى اشغال كه متعلّق برسالتست در توقّف نيفتد . پس به همين قرار بالموت درآمدم ، و اكابر دولت با علاء الدّين « 1 » همه باستقبال

--> ( 1 ) - اينكه علاء الدين با اكابر دولت خود باستقبال آمد در متن عربى نيست . بعيد نيست كه عبارت ترجمه « اكابر دولت علاء الدين » بوده باشد .