شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
227
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
روم * و با نايب عراق مجتمع شوم ، و از آنجا به اين دو ملك چيزى نويسم ، اگر در طاعت رغبت كنند از ايشان لشكر بستانم ، و از صاحب يزد همچنان ، پس با اين دو لشكر در صحبت نايب عراق بقزوين روم ، و از آنجا ، لشكر را و نايب عراق را آنجايگه گذاشته ، عزم الموت كنم ، و از علاء الدّين طلب خطبه و مال تقديم دارم ، اگر در اداء مال توقّف كند لشكرها بولايت او درآيند ، و نهب و غارت تقديم دارند و خراب كنند . با كراهت تمام متوجّه اتمام آن مهامّ شدم ، و چون بخطّهء قزوين رسيدم يكى از حجّاب شرف الدّين على نايب عراق ، با مكتوبى از وى بنوّاب بلاد مشتمل بر امر تضييف و اكرام من ، وارد شد ، و ايشان نيز آنچه شرط مروّت بود بجاى آوردند ، و صاحب عراق بنفس خود چندان رعايت فرمود كه از حدود تقرير تجاوز نمود . چون بديه سين كه از اصفهان يك مرحله باشد رسيدم حاجبى بيامد كه : يك روز اينجا توقّف بايد كردن تا صاحب شرف الدّين با ساير اصحاب و اكابر و عامّهء خلايق باستقبال بيرون آيند . و من بدان التفات نكردم ، * و در حال سوار شدم ، و بتعجيل مىراندم تا آنگه كه يكى از اصحاب او بيامد ، و عنان من بگرفت و فرود آورد تا رسيدن صاحب شرف الدّين و قاضى و رئيس و سواد اعظم عامّه . و در بيست و هشتم رمضان سنهء سبع و عشرين [ و ] ستّمأية بود كه باصفهان درآمدم ، و تا بازگشتن رسولان از پيش ملك ايوه و ملك الجبال اقامت كردم . ايشان خود در طاعت راغب ، و بر محو اسم از دفتر اسامى جماعت معاتب