شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 28

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

سخن خواهيم گفت ) از وقايع خصوصى زندگى خود گفته قدم بقدم با هم مطابق است إلّا آنكه تفصيلات جزئى گاه بگاه در اين يا آن هست كه در ديگرى نيست . خلاصهء اقوال مصنّف در آن دو كتاب فهرست‌وار با عدد صفحات سيره ( س ) و نفثه ( ن ) ذيلا داده مىشود ( براى نفثه از چاپ آقاى دكتر يزدگردى استفاده مىشود ) : از الموت بقزوين بازگشت ( س 239 ، ن 9 ) ؛ با نجم الدّين احمد سرهنگ در عراق وداع كرد و به او اجازهء عودت داد ( ن 9 - چهارصد سر گوسفند آبستن بقلعهء خرندز فرستادم ، س 233 ) ؛ ياليت بدانستمى كه حال او بچه رسيد ( ن 10 ) و نمىدانم كه حال آن گوسفندان بچه انجاميد ( س 233 ) ؛ شرف الدّين مرا وعده داد كه جمعى برسم خفارت بفرستد ( س 239 ) ، بدرقه‌اى كه جهت خزانه از نائب عراق بدان موعود بودم نتوانست رسيد ( ن 11 ) ؛ سلطان در تبريز بود ( س 240 ) ؛ به قصد آنجا با همراهان به راه افتاد و از خطر حملهء تاتار و انديشهء دشمنى وزير آسودگى خيال نداشت ( ن 12 ) ؛ در موقع غيبت ششماهه يا هشت ماههء او يعنى همين سفر عراق وزير « مجنونى نحوى » بدست آورد و او را سمت كتابت انشا داد ( ن 14 - اگر اين لفظ ايمائى به نور الدّين منشى باشد تنها جائى است در سه كتاب سيره و نفثه و مجموعهء منشآت نور الدّين منشى كه يكى از اين دو به ديگرى اشاره‌اى كرده باشد ) ؛ زيدرى شراكت اين شريك را در سمت انشا نخواست و آن را بموجب فرمان سلطان بر هم زد ( ن 16 ) ؛ سلطان بجانب موغان حركت كرد و زيدرى در خدمت روانه شد ( س 241 تا 242 ، ن 17 ) ؛ بسلطان خبر دادند كه گروهى تاتار در چمن زنجان اقامت كرده‌اند و هفتصد نفرند ؛ شاد شد كه ايشان براى تملّك زنجان آمده‌اند نه از براى جنگ . زيدرى گفت « شايد يزك تاتار باشند » ، جواب داد كه « يزك كمتر از هفت هزار نمىفرستند » ( س 242 ) ؛ همانا نمىخواست از تاتار و جنگ بينديشد و دل