شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
209
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
هزار دينار نداد - و آن اضاعت محض بود - پس با آن زن گفت كه : اگر نشان صدق تو پيدا شود باقى پنج هزار دينار را هم به تو تسليم كنم . زن در شب بازگشت و بخلاط درآمد . و آن سخن خود اصلى نداشت ، و در لشكر فاش شد ، و يكى از خلاطيان درآمد ، و به عزّ الدّين ايبك خبر داد كه زكىّ الدّين پيش سلطان خطّها مىنويسد . بيچاره را بىگناه شهيد كردند . آنگه بعد از فتح خلاط آن عجوزه بدست آمد ، يكى از سرهنگان او را با شوهر پير از مدبغهاى « 1 » بيرون آورد ، و آن زر را * حاضر كرد ، مبلغ سيصد « 2 » دينار تلف شده بود ، پس گفتند كه او را خفه كردند . و فايدهء آن دروغ هلاك او و هلاك مسكين زكىّ الدّين بود . « 3 »
--> ( 1 ) - در اصل : مديعه . ( 2 ) - در اصل : شصد . ( 3 ) - چهار فصل در آخر اين باب در متن عربى هست كه مترجم ترجمهء آنها را نياورده است : اول اينكه دو نامه به خط معما ( ترجمه ، رمز ) ، يكى از عز الدين ايبك و ديگرى از مجير الدين يعقوب ، هر دو خطاب به ملك اشرف بدست كسان جلال الدين افتاد ، شهاب الدين نسوى مؤلف اين كتاب آنها را حل كرد ، مضمون آنها شكوه از تنگى و سختى زندگى در شهر اخلاط بود ، نامهء معماى ديگرى از ملك اشرف خطاب به عز الدين بدست افتاد كه وعدهء مساعدت و رسانيدن لشكريان انبوه داده بود [ در باب اين دو نامه چيزى در تعليقات خواهم آورد ] ؛ دوم اينكه شمس الدين محمد مستوفى جوينى كه صاحب ديوان بود در اخلاط درگذشت و مؤلف نعش او را بر حسب وصيت خود او به جوين فرستاد و تمام ما ترك او را براى وراث او روانه كرد . جمال على عراقى كه در عراق نايب شرف الدين وزير عراق بود در اين موقع در اردو بود . سلطان از گناهان شرف الملك وزير و سرقتهاى مشرف و خيانتهاى خازن خويش آن قدر شنيده و ديده بود كه خواست ايشان را گرفتار مردى وقيح و بىآبرو كند ، و موفق گرديد ، اين جمال على عراقى را سمت صاحب ديوان داد و چنان شد كه صاحبان مراتب و مناصب مبلغ هنگفتى مال مىدادند تا استعفاى ايشان پذيرفته شود و از كار كناره گيرند . سوم اينكه علاء الدين صاحب ألموت با رعاياى خود و كارگرانى كه به بيگار گرفته بود بكوهستان مشرف به قزوين آمده بود كه علوفه جمع كنند بهاء الدين سكر مقطع ساوه بر ايشان حمله برد و وزير او را اسير كرد و به سمت اخلاط فرستاد . وى را در قلعهء دزمار حبس كردند و -