شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
200
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
بود كه او پسر سلطانست ، سبب آنكه مادر او را سلطان به اخش ملك بخشيده بود ، و پيش از نه ماه آن پسر بوجود آمده . فى الجمله سلطان او را بر فرزندان خود تفضيل مىكرد ، و در هر چه بعنايت تعلّق دارد بر ايشان مقدّم مىداشت . و آن پريشانى در ظاهر خلاط بعد از رنجورى او پيش آمد ، و سلطان در مصيبت او جزع بسيار نمود ، و ترك ناموس كرده ، ديدم كه ، از سراپردهء خود بدر آمد ، و در آن خيمه رفت كه تابوت دوش خان آنجا بود . ديگر سعد الدّين پسر حاجب از ديوان عزيز برسالت آمده و ملتمسى چند تقديم داشت كه اگر گزارده شود از بزرگان اصحاب و خواصّ سلطان * كسى را [ كه ] بمراتب ارباب مناصب خبرت باشد با خود برد تا بخلعتها و تشريفات مراجعت كند . و از جملهء التماسات يكى آن بود كه سلطان بر بدر الدّين لؤلؤ صاحب موصل ، و مظفّر الدّين گوكبرى صاحب اربل ، و شهاب الدّين سليمان شاه ملك ايوه ، و عماد الدّين پهلوان پسر هزارسف ملك جبال حكم نكند ، بل كه ايشان را از اولياء ديوان عزيز و اتباع و خدم و اشياع آن شمرد ؛ و التماس ديگر آن بود كه چون پدر سلطان ، سلطان محمّد ، از جبال همدان مراجعت كرد ، و [ به ] نيّتى كه در قصد بغداد كرده [ بود ] نرسيد ، ذكر خليفه را در عامّهء ممالك خويش از خطبه بينداخت ، و آن حال استمرار يافت ، و خطباء ارّان و آذربيجان و ساير ممالكى كه بنوى در حساب مملكت سلطان آمده بود برسم و عادت ياد خليفه و دعاى ايّام او مىكردند ، و اهل ممالك قديم چنان كه سلطان محمّد فرموده بود بر ترك آن استمرار مىنمودند ، و سلطان بسبب شواغل ايّام بدان نمىپرداخت .