شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 26
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
در ترجمه نيامده است ) ؛ بدار الخلافه نامه نوشتن در باب بدر الدّين طوطق پسر اينانج خان كه بسفارت مىرفت ( 201 / 8 ) ؛ خلعتى كه از دار الخلافه براى مصنّف آورده بودند و اعتراض كردن شرف الملك بر تمييزى كه ميان او و شمس الدّين محمّد جوينى صاحب ديوان قائل شده بودند و جواب سلطان ( ص 204 / 18 تا 205 / 15 ) ؛ كراهت داشتن مؤلّف در موقع نوشت توقيع سلطانى خطاب بعمّهء سلطان در خصوص جثّهء سلطان محمّد خوارزمشاه ( 207 ح ) ؛ حلّ دو نامهء معمّى كه بنى ايّوب و نماينده ايشان در اخلاط به يكديگر نوشته بودند ( 209 ح و تعليقات راجع به آن ، ص 388 ) ؛ وفات شمس الدّين محمّد جوينى صاحب ديوان و وصىّ كردن او مؤلّف را ( ايضا ) ؛ در موقعى كه رسولان روم بيرون شهر اخلاط و قبل از فتح آن به خدمت سلطان رسيدند و در آشتى كوفتند بدرفتارى و درشتى و طمع شرف الملك باعث عقيم شدن آن اقدام گرديد و مؤلّف در مجلس ملاقات رسولان با شرف الملك حاضر بود ( 234 تا 235 ) . پس از فتح اخلاط مؤلّف مىخواست طغرائى را كه بر سر توقيعات سلطان رسم مىكردند و حاوى نام و القاب او بود تبديل و مانند طغراى توقيعات پدرش كند سلطان راضى نشد ( 215 / 1 و ما بعد ) . در همين روزها پروانگى ( پيغام شفاهى از جانب سلطان خطاب به ديوان انشا حاوى دستور به صادر كردن توقيع يا منشور يا فرمانى از آن قبيل ) بيرون آمد كه مصنّف سرمارى را به اقطاع أرخان بنويسد و او بواسطهء دوستى كه حسام الدّين خضر خان با او داشت از اين فرمان دلتنگ شد و كوشش بسيار كرد تا فرمان سلطان تبديل شد و آن محلّ را به اقطاع به خضر خان دادند و حتّى بعدها با او همكارى كرد كه شرف الدّين أزدره و پسرش را خضر خان بدست آورد و محبوس ساخت ( 216 تا 218 ) ؛ در موقع استشارهء سلطان با ركن الدّين جهانشاه در باب جنگ با لشكريان روم و شام حاضر بود و سلطان به او فرمان داد كه توقيعى براى دو ناحيه از نواحى خرتپرت