شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

188

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

مىكنند . از آن جهت سلطان بر آن قاعده مىبود . و چون آن حادثه واقع شد از امراء ميسره در حرب غير از سه كس به ظاهر اصفهان خلاص نيافت ، لاجرم سلطان ايشان را بمعاونت شرف الملك فرستاد - پس به دو رسيدند ، و بديشان قوّت گرفت ، و بجانب خوى رفت . نايب حاجب على ، بدر الدّين پسر سرهنگ ، آنجا بود ، بوى التفات نكرد ، و حاجب على را در ظاهر پرگرى « 1 » يافت ، و مقابل شد و بيك حمله حاجب على را بشكست ، و منهزم به پرگرى « 1 » پناه آورد ، و بسيارى * از اصحاب او بقتل رفت ، و تاج الملك پسر ملك عادل را تيرى بر مقتل رسيد ، مقتول شد . شرف الملك كوس و نقّاره و علم و سنجق ايشان را در صحبت مبشّران سلطان بتبريز فرستاد ، و لشكر در طلب غارات متفرّق شدند ، و او با كم از صد سوار بيرون پرگرى « 1 » بود ، و حاجب على با تمامت لشكر خود ، غير مقتولان و مأسواران ، در اندرون پرگرى « 1 » بود ، زهرهء آن نداشت كه بدر آيد و او را بگيرد . آرى ، لشكر شكسته را دل شكسته بود ، و عقل رخت بر بسته ، اگر پياده‌اى بىسلاح بيند در وى طمع نتواند كردن . و حاجب على به اودك امير آخر نامه نبشت ، و التماس اصلاح ذات البين كرد ، و اودك امير آخر نزديك بارو رفت ، و سخن او بشنيد ، و نامه از وى بستد و به شرف الملك برسانيد . شرف الملك در غضب شد ، و به او درشتى كرد و فرمود كه ديگر نزديك سور

--> ( 1 ) - در اين چهار مورد اصل ما بيرگرى دارد ؛ در نسخهء الاوامر العلائيهء چاپ عكسى هم به همين شكل است ولى بدون نقطه ؛ در متن چاپى ع و نسخهء ب م : بركرى . رجوع شود بمقالهء تاريخى و انتقادى مرحوم قزوينى در باب نفثة المصدور ص 30 ح 3 . اما در متن عربى گويد حاجب على در نوشهر بود خبر آمدن شرف الملك كه به او رسيد به ظاهر پرگرى باز پس نشست .