شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

176

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

با هم فرستاد ، چون به علاء الدّين پيوستند و غياث الدّين رسالت را شنيد باور نكرد ، و بمراجعت به خدمت سلطان راضى نشد . بارگيرى چند از علاء الدّين التماس كرد ، علاء الدّين سيصد چهار صد سر اسپ فرستاد . غياث الدّين رفيق ادبار گشته راه كرمان گرفت . پس از لشكرهاى سلطان كه گرد بر گرد الموت بمحافظت و مراقبت غياث الدّين بودند ، مقدّم ايشان طواشى سلاحدار ، در حدود همدان بوى رسيدند ، و نزديك بود كه غياث الدّين را بگيرند . جهان پهلوان ايلچى از پس خانى در كمين بود ، بدر آمد ، و حملهء طواشى سلاحدار را ردّ كرد ، و ليكن از لشكر غياث الدّين جماعتى اسير شدند . و چون غياث الدّين بكرمان رسيد بطمع آنكه براق حاجب نايب او بود ، و بسبب او آن استقلال يافت - و آن لعين پيش ازين مادر غياث الدّين را باكراه نكاح كرده بود ، و بعد از زمانى بتهمت آنكه مرا خواهد كه زهر خوراند كشته - در اين وقت جهان پهلوان و پسر كريم الشّرق را بگرفت و بقتل آورد ، و غياث الدّين را ببعضى از قلاع محبوس گردانيد . آنگه در خاتمت امر او اختلاف واقع شد ، بعضى گفتند كه براق * حاجب او را بكشت ، و جمعى نقل كردند كه زنان قلعه در تخليص او اتّفاق كردند ، و برسن در شب فرود آوردند ، و باصفهان رفت و آنجا بامر سلطان كشته شد . و حقيقة الامر عند عالم الغيب و الشّهادة .