شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 23

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كه از همان موقع نويسنده به سمت صاحب ديوان انشا تعيين شده بوده است ) ؛ ديگر نمىخواست بر درگاه سلطان بماند و مايل بود كه خود را بكنارى بكشد . در ديوان عرض مجد نيشابورى را بنيابت گماشت و جز به وزارت نسا ، هر چند كه عرصهء آن كار را وسعتى نبود ، به هيچ امرى نمىپرداخت . و سلطان وى را در نسا إقطاعى داد با عايدى سالى ده هزار دينار علاوه بر منافع و مواجب وزارت نسا ، و او به نسا رفت . آنجا حكم او جارى و قدرتش گسترده شد و از راه كينهء با من بهر كس كه كمترين نزديكى و نسبتى با من داشت آزار و اذيّت رسانيد ، و از انجا بخزانهء سلطان حاصل خراجى را كه بايد بفرستد هم نفرستاد . من بسيار در رفع بلا و بهبود كار كوشيدم تا عاقبت سلطان وزارت نسا را به من تفويض كرد بدان شرط كه از در خانه دور نگردم و از براى آن وظيفه نايبى از جانب خود بگمارم . چنين كردم و ضياء الملك معزول و مغبون به خدمت سلطان بازگشت . اينجا با شرف الملك متّفق شد كه نزد سلطان از من شكايت كنند و به من نسبت خيانت دهند ، و هرچه اندوخته بود در پيشكش كردن و رشوه دادن صرف كرد تا معدودى از خاصّان سلطان با او همدست شدند و شرف الملك از براى او سوگند همراهى و پشتيبانى خورد . من سلطان را در خفا ديدم و از كمّ و كيف قضايا آگاه گردانيدم و از اينكه جز در حضور سلطان بمجلس محاكمهء با وى حاضر شوم سر باز زدم و سلطان وعدهء شنيدن سخنان دو طرف را داد . روزى كه شرف الملك خواست ما را با هم روبرو كند از سلطان درخواستيم كه حاضر شود ، و حكومت از سلطان خواستيم . نتيجه آن شد كه ضياء الملك خوار و سركوفته خارج گرديد و در ساعت تب كرد و چند روزى بعد ازان بدار العدل خدائى رفت . هنوز در سال 624 بود كه عماد الدّين لقبى از روم برسالت از جانب علاء الدّين كيقباد آمد و شرف الملك در خارج خوى او را پذيرفت ( 178 و مابعد ) و مؤلّف