شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
163
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 55 ] ذكر قتل اسماعيليان اورخان را بگنجه چون سلطان را در ديار هند دست بمقابلهء خدمات خدم باحسان نمىرسيد جز مراعات و مواعدت بلسان چارهاى نمىديد . هر يكى را از امرا كه ملازم خدمت بودند باقطاعى از خراسان و عراق موعود كرده بود . چون حقّ تعالى او را مالك آن ممالك كرد هرچه گفته بود بدان وفا نمود . رمقى كه از خراسان مانده بود اقطاع اورخان كرد . نايب اورخان بلادى را كه از مملكت اسماعيليان هم سينور خراسان بود ، چون تون و قاين و قهستان ، به نهب و قتل متعرّض مىشد . پس شخصى ازيشان كه مدّتى مديد در شام نيابت اسماعيليان كرده بود ، كمال لقبى ، برسالت به حضرت آمد ، و از نوّاب اورخان و تطاول و تعدّى كه مىكردند شكايت كرد . سلطان شرف الملك را فرمود كه او را با اورخان مقابل كند و شكايت را بتفصيل برساند . چون اورخان * باستماع سخن كمال مشغول گشت كمال در سخن گرم شد و حدّت و تهديد آغاز كرد . اورخان كاردى چند از موزه و كمر بيرون كشيد و پيش كمال انداخت ، و گفت كه : كاردهاى ما از اين شكلست ، و ما را شمشيرها هست از اين كاردها درازتر و تيزتر ، كه شما را نيست . پس رسول ، بىآنكه دادى دهند و بر جراحت مرهمى نهند ، بازگشت . سلطان چون بگنجه مراجعت كرد سه نفر از فدائيان بر اورخان حمله كردند ، و بيرون شهر او را بكشتند . آنگه كاردها كشيده به شهر درآمدند ، مىگفتند : علاء الدّين را عمر باد ، ما قربان علاء الدّينايم ! تا بدر شرف الملك رسيدند ، او را آنجا نيافتند ، در قصر به سراى سلطنت رفته بود .