شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

150

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 49 ] ذكر عود سلطان ببلاد گرج و فتح تفليس سلطان بعد از عيد فطر بار دوم بنيّت غزو سوار شد و جهت تبييض وجه ايمان ، و تسويد وجوه عبّاد صلبان ، متوجّه گرج گشت . چون بكنار ارس رسيد مرا مرضى عظيم ظاهر شد ، چنان كه مجال حركت نماند . حاكمان سرمارى را بعود اجازت داده بود ، مرا فرمود كه با ايشان بسرمارى روم ، و فرمان صادر شد كه هر مكتوبى كه از ملوك شام و روم و گرج بديشان رسد بىحضور من نگشايند ، و هيچ رسولى از اين جهات وارد نشود إلّا كه من حاضر باشم و در احوال ناظر . و من مدّت هفت ماه در سرمارى بماندم ، چه سبب توغّل سلطان در اعماق ديار أبخاز وصول برايات سلطانى متعذّر بود . و چون سلطان بكنار آب أرس رسيد مكتوب شلوهء گرجى گرفته شد كه بامراء ابخاز فرستاده بود ، و از رحيل سلطان بدان صوب آگاهى داده ، و تحذير و انذار كرده . فرمود كه بر كنار آب ارس آن ملعون را به دو نيمه كردند . و سلطان با لشكر خود در آن زمستان از برف و سرما مقاساتى * عظيم كشيدند . چون نزديك تفليس رسيد فرمود كه لشكرها جريده شدند . و تفليس را در مناعت و حصانت بغايت محكم يافت ، عامّهء شهر را بجنگ بيرون كشيدند كه از ديوارهاى شهر منفصل شدند . پس بيكبار بر ايشان حمله كردند ، و جمله را به زخم شمشير بر زمين خوبانيدند « 1 » ، و آنچه ازيشان بدروازه گريخت بر همديگر مزدحم شدند ، و غياث الدّين پيش رفته و دروازه گرفته بود ، ناچار به همين حمله مستخلص شد ،

--> ( 1 ) - چنين است در اصل .