شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

147

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

دينار مكلّف كردند ، چنان كه طاقت او در أداء آن برسيد ، بلكه بحدّ فقر و فاقه كشيد ، و آنچه از آن جمله بخزانهء سلطان رسيد سى هزار دينار بود . وانگه از تبريز با توكيل و احتياط تمام بمراغه بردند ، و شرف الملك بجان در هلاك او مىكوشيد ، تا آنگه كه انگشترى سلطان را شرف الملك بقتل او بستد . و چون حقّ تعالى بقاء آن ذات شريف و صدر عديم المثل مىخواست كيد شرف الملك * به جائى نرسيد ، چه لطيفهء الهى نايب سلطان را كه در مراغه بود بدان داشت كه بهلاك او رضا نداد ، بلكه به او اسباب و خيل داد تا در ظلمت ليل خود را برهاند . مذكور نيز مىرفت تا از آنجا ببغداد رسيد ، و در سنهء خمس و عشرين و ستّمائة حجّ گزارد . و چون مردم حجّاج كه از اقاليم ورود كرده گرد كعبهء معظّمه ايستاده بودند ، و امير سبيل سلطان حاضر ، آنگه آواز برآورد و گفت : اى مسلمانان ، همهء اهل ايمان متّفق‌اند كه خداى تعالى شريفتر از اين مقام نيافريده است ، و هيچ روزى از اين روز بزرگتر نيست ، و هيچ كتابى از كتاب الهى عظيمتر نى ، و من بحرمت اين كلام و اين مقام و اين ايّام سوگند مىخورم كه تهمتى كه شرف الملك مرا بدان نسبت كرد جز دروغ صريح و بهتان خالص نبود . و سوگند غلاظ در اين باب ياد كرد . پس مردم متفرّق شدند ، بعضى بعراق و بعضى بمشرق و بعضى به مغرب ، و آن حكايت كردند ، و در مسالك و ممالك منتشر شد ، و خبر بتواتر بسلطان رسيد ، و امير حاجّ آنچه مشاهده كرده بود بشهادت أثبات بازگفت . سلطان حقيقت دانست كه وى برىّ السّاحه بود ، پشيمان شد ، و او را امان داده بتبريز باز آورد ، و املاك او بر وى مقرّر داشت - امّا چه سود كه اطلال شده بود - و در وقت * مشاورات او را حاضر مىكرد .