شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

136

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

متوجّه بخارا شد ، و بر جند گذشت . همه بدادگاه حاضر شدند ، و فرياد و شكايت آغاز كردند ، و در آن باب مبالغها نمودند . سلطان فرمود كه آن خاكسار بد كردار را جزا دهند تا عبرت ظالمان ديگر شود ، و درون متظلّمان انطفاء پذيرد . از بيم سر متوارى شد ، و خود را ببخارا انداخت . نايب او را * دريافتند و بجاى منوب چون مرغ آبى به آتش بتافتند . فخر الدّين در آنجا نتوانست اقامت كردن بطالقان رفت ، و خبر خود را پوشيده گردانيد ، تا آنگه كه حوادث هجوم تاتار جلال الدّين را بولايت هند انداخت ، او به خدمت سلطان مبادرت كرد و در جملهء حجّاب مرتّب شد . مردى زبان‌آور و دلير بود ، سخنى خوش گفتى و در لغت تركى فصاحتى داشت تمام . مدّتى در اين حجابت بماند تا واقعهء آب سند ، چنان كه شرح رفته است ، واقع شد . ارباب دولت ميان قتيل و غريق منقسم شدند . بعضى را آتش فتنه بخورد و بعضى را آب سند ببرد . و وزير شمس الملك شهاب الدّين الپ هروى بر دست قباچه هلاك شد ، و صدر ديوان از كسى كه بضبط ممالك قيام نمايد خالى ماند . او را در صدر وزارت ، بنيابت كسى كه مترشّح آن منصب باشد و فيما بعد به دو مفوّض كنند ، نشاندند . تقادير روزگار مساعدت او كرد و در آن كار بماند ، و مرتبه‌اى كه كباش صدور بران مناطحت كردندى بىتعب ميسّر شد . قدر او بلند و نام او بزرگ شد ، و بعصام مروّت تمسّك نموده از عظام بنوّت مستغنى گشت . هيچ كس در آنچه بصدد آن درآمده بود مزاحمت وى نكرد الّا بنكبتى رسيد و خيبتى كشيد ، و با آنكه چنين تمكّنى داشت ، و دست در ارتفاعات اقاليم زده بود ، و بهر گونه كه خاطر او خواستى خرج مىكرد ، سلطان او را بمنزلت وزارت فرو نياورد ، و جز شرف الملك