شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

121

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

آب ححير « 1 » را بگيرند و او را بموضعى كه بىراه باشد ملجا گردانند ، آنگه او را در آن مضايق صيد كنند . استماع اين خبر سبب عظم بليّات و فتور « 2 » وجوه عزايم و نيّات او شد ، و دانست كه دور زمان آخرت « 3 » بلاهاى متنوّع را بر وى گماشته است ، و بجانب خلاص و مناص درى نگذاشته . هر وقت بجهد و مردى درى از حوادث بر خود مىبندد روزگار درى ديگر برو ميگشايد ، و از صد وجه بلا روى مىنمايد . پس با نصحا و عقلا مشورت كرد كه تدبير كار خود بر چه نسق بكند . اختلاف آرا و اقوال باديد آمد ، و در تخطئه و تصويب و تبعيد و تقريب متناقض شدند . بعضى كه از عراق رسيده ، و از برادرش غياث الدّين بريده بودند ، باتّفاق ميل بعراق كردند ، و گفتند كه : عراق عرضهء قصّاد است ، هر كه طالب شود ميسّر مىگردد - جانب غياث الدّين را استصغار مىكردند ، و رخاوت او در باب سياست سبب طمع در تملّك آن مىديدند - و جهان پهلوان ازبك بملازمت ديار هند اشارت مىكرد ، مبنى بر دو سبب : يكى آنكه از مزاحمت چنگز خان بر طرفى افتاده است ؛ دوم ملوك هند نسبت با هيبت جلال الدّين قدرى ندارند ، و وراى آن مقصدى نيست . پس شغف جلال الدّين بتملّك ملك موروث او را بر قصد عراق حامل شد . جهانپهلوان را در بلاد هند بگذاشت « 4 » ، و حسن قولى را كه به وفاملك لقب داشت * بر ولايتى كه از غور و غزنه از صدمهء تاتار باقى مانده بود حاكم و والى

--> ( 1 ) - ع چاپى : خجنير ؛ ب م : ححبير ؛ چنين اسمى در ميان رودهاى هندو سند جز پنجهير نديده‌ام . ( 2 ) - كلمه در موريانه خوردگى ناقص شده است . ( 3 ) - موريانه بيشتر كلمه را خورده است و يقين ندارم كه اين باشد . ( 4 ) - در اصل : بگذشت .