شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
116
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 37 ] ذكر آنكه ميان جلال الدّين و قباچه بود از وفاق و خلاف چون جلال الدّين از ثقل آن وطأت * استراحت يافت ، و ببقاياى اصحاب مرمّت خلل احوال خود بكرد ، شنيد كه دختر امين الملك از غرق خلاص يافته به او چاهى « 1 » كه شهرى از شهرهاى قباچه [ بود ] افتاده است ؛ رسول فرستاد كه : ذوات الخدر حرم من همه غرق شدهاند ، و دختر امين الملك خويش منست ، و رغبت او در نقل بسراى سلطنت صادق ؛ همانا كه در صحبت رسول تجهيز كرده او را اينجا فرستد . قباچه در تحرّى مراضى او نشاط بنمود ، و چنان كه عروسان را بدامادان فرستند ، به ترتيبى هر چه تمامتر ، با تقدمهاى فراوان ، از فيل و اسپ و زر و جوهر بىكران ، به خدمت جلال الدّين فرستاد . آن را بقبول مقرون گردانيد ، و بنياد صلح ممهّد شد ، و بلاد و عباد مدّتى بياسودند ، تا آنگه كه روزگار بفرقت و بين ، و دبيب عقارب الفساد در ذات البين ، حكم كرد ؛ و از موجبات وحشت امورى كه شرح آن خواهيم كردن متجدّد شد . يكى آنكه شمس الملك شهاب الدّين الپ را سلطان محمّد از قبل جلال الدّين بدان ولايت فرستاده و حكومت آن طرف بوى تفويض كرده [ بود ] . و او جامع آداب رياست بود ، در عهد خود در آن شيوه نظير نداشت ، در واقعهء آب سند پيش قباچه افتاد ، او را اكرام و نوازش بسيار كرد . و چون كس بنجات
--> ( 1 ) - چنين است در اصل ما ، و شايد « هى » ضمير مؤنث راجع به شهر اوچا بوده است ، در جملهء « هى من مدن قباچة » . ذكر شهر اوچا ( اوچه ) بعد ازين نيز مىآيد .