شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

107

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

احتداد وغا كشته شد ، و اسير بسيار گرفتند ، تا حدّى كه فرّاشان اسيران را پيش مىآوردند ، و أوتاد * خيام را جهت تشفّى در گوش ايشان مىكوفتند . و جلال الدّين تفرّج مىكرد و از بشاشت چون صبح متبلّج مىشد . و جمعى ديگر از كفره بمحاصرت قلعهء ولج بودند چون اين خبر هايل شنيدند از سر قلعه برخاستند ، و حقّ تعالى بر مسلمانان بخلاص منّت نهاد . و چون خبر به چنگز خان رسيد بنفس خود ، با لشكرى كه در فضا نگنجد ، و زمين غبرا تحمّل آن نكند ، عزم او كرد . و در حال لشكرهاى خلج مفارقت جلال الدّين كرده بودند ، و سيف الدّين بغراق رفته بود ، و اعظم ملك و مظفّر ملك رنجش نموده [ و ] از وى جدا شده بودند . و سبب آن بود كه چون پسر چنگز خان را در پروان شكستند اتراك در غنيمتى كه حقّ تعالى كرامت كرده بود با ايشان منازعت كردند ، و ميان بعضى « 1 » از تركان « 2 » امين الملك و اعظم ملك بر سر اسپى دعوى افتاد ، آن ترك اعظم ملك را بتازيانه بزد . بدان سبب دلهاى اين جماعت ازو برميد ، و طاير خلاف در فضاى دماغ ايشان آشيانه كرد . و هر وقت كه جلال الدّين قصد آن مىكرد كه اين جماعت را [ راضى ] گرداند شرّ و عصبيّت و سوء معامله ، سبب قلّت حظّ از تجارب و قطع نظر از عواقب ، زياده مىشد . لاجرم طايفهء غربا بهمديگر شكايت كردند ، و گفتند « اين تركان را گمان بود كه تاتار از قبيل بشر نيست ، و تيغ تيز دريشان كار نمىكند ، و نيزه در جسد ايشان نمىگذرد . در اين وقت ما بديشان نموديم * كه مناصل در

--> ( 1 ) - بعضى را مترجم بمعنى يكى به كار برده است همانطور كه در عربى است . ( 2 ) - در اصل : تركان و .