شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
70
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مىبوسيد و آن منصب را ارزانى مىداشت . و چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد ، و هنگام رحلت از اين جهان رسيد ، سهم الحشم شمس الدّين محمود ، پسر بلاغ چاوش ، و مقرّب الدّين ، مهتر مهتران كه مقدّم فرّاشان بود ، مباشرت غسل او كردند ، و چادرى كه او را در آن بگور نهند دست نداد ، شمس الدّين محمود مذكور كفن او را بضرورت از پيراهن ساخت ، و در اين جزيره دفن كردند ، و اين در سنهء سبع عشر و ستّمائة بود . جهان را چو بگرفت بىقال و قيل * شد از حكم او هر عزيزى ذليل * دويدند سوى درش خسروان * پياده شده « 1 » هر يك از چند ميل نماند اندر آفاق گردن كشى * كه از تيغ كينش نگشت از « 2 » قتيل چو اقليمهاى جهان را گرفت * بتيغ عريض و برمح طويل گمان برد از نخوت سلطنت * كه چشم حوادث شد از وى كليل بخشم تمام اندر آمد اجل * برو آخت از كينه تيغ صقيل از آن ترس حالى شدش زهره آب * همان دم برو كوفت طبل رحيل چنين است رسم جهان با شهان * نوازش نمايد ولى زين قبيل اسير فنا مىكند جمله را * قبيلا قبيلا وجيلا فجيل در اين ورطها جز خدا يار نيست * فحسبى الهى و نعم الوكيل
--> ( 1 ) - در اصل : شذ . ( 2 ) - شايد : نگشت او .