شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

66

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 21 ] ذكر شدايدى كه سلطان كشيد تا آنگه كه در جزيرهء بحر قلزم « 1 » وفات كرد چون سلطان از جيحون بگذشت عماد الملك محمّد بن سديد السّاوى ، كه وزير پسرش ركن الدّين غورسانچتى صاحب عراق بود ، بدرگاه پيوست . ركن الدّين او را جهت أشغال آنجا فرستاد ، و غرض آن بود كه درگاه خود را ازو خالى بيند ، چه پيوسته از تحكّم و استبداد او متشكّى بود . و چون بدرگاه سلطنت رسيد و از حقيقت حال واقف شد حبايل حيل را نصب كرد تا مگر از آن ورطه خلاص يابد ، و پيوسته از سخن او سلطان تجاوز نمىنمود ، چه ميل سلطان بر گريز بود . پس درايستاد و سلطان را بر تسلّى از خراسان و قصد عراق و اصفهان تحريض كرد ، و در دماغ او نشاند كه اگر ترك قرارة الميلاد و منازل و مساكن طارف و تلاد بكند ، همين كه پاى در خطّهء عراق نهد اموال و رجال بر وى جمع شود . بعد از ان هر ثلمه‌اى كه در مبانى دولت افتاده باشد تلافى آن آسان بود . و بأحاديث زور و اكاذيب غرور كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً « 2 » بلاد و رجال و ملكى را كه عراق با آن نسبت عدم با وجود داشت واپس پشت گذاشت ، و روى بعراق نهاد ، و از كنار جيحون بنشاور آمد . و مردم هر روز گوشه‌اى مىگرفتند . در نشابور نيز يك ساعت بيش اقامت نكرد ، چه رعب در سينه متمكّن * و هراس در صميم دل ساكن شده بود . هيچ آرام نداشت .

--> ( 1 ) - مراد از بحر قلزم چنان كه معلوم است درياى خزر ( همان درياى طبرستان يا درياى مازندران ) امروزى است . ( 2 ) - سورهء نور ( 24 ) آيهء 39 .