شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
64
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
آن جماعت بديدند باتّفاق از پيش برخاستند و ايشان را راه دادند و خود منهزم شدند . و اگر مسلمانان بازگشته در انبوهى لشكر تاتار مداخلت مىنمودند آن هزيمت همچنان مستمرّ مىماند ، و تاتار را مجال كرّ و حمله نبود ، الّا آنست كه چون روزگار * روى ازيشان گردانيده بود ، و ادبار و بوار نعت حال ايشان شده ، بخلاص خود قناعت كردند ، با آنكه آن نيز ميسّر نشد ، و چون تاتاران دانستند كه غرض ايشان در آن حمله دفع خصم و كسر عدو نبود ، بل كه خلاص مىجستند ، برنشسته پى ايشان گرفتند ، و راه گريز را بر ايشان بستند ، و تا كنار جيحون راندند ، و همه را بر شمشير گذرانيدند ، و از آن جماعت غير اينانج خان با جمعى اندك خلاص نيافت ، و غنيمت بزرگ بلشكر تاتار رسيد ، از اموال و اسلحه و عدّه و عتاد ، چنان كه استظهارى تمام بدان واسطه روى نمود . و چون خبر آن حادثه بسمع سلطان رسيد قلق و كمد بر وى مستولى شد . دست از بلاد ماوراء النّهر شسته [ از ] جيحون بگذشت ، و با اضطراب حال و فناء رجال و هجوم مصايب و اهوال ، هفت هزار سوار از ختائيان و از خالوزادگان خود از وى منقطع شده بتاتار پيوستند ، و علاء الدّين صاحب قندز به چنگز خان پيوست و عداوت سلطان اظهار كرد ، و امير ماه روى كه از قدماء بلخ بود هم بديشان پيوست ، و لشكر بگريز و يله كردن مشغول شد ، و بر ولاى سلطان دو دل را اتّفاق نماند ؛ و از آن گاه كار سستى گرفت و سدّ سيل عرم خراب شد ، و طنابهاى خيام دولت بگسست ، و اوتاد از جاى رفت . و هر اينه هر بهم پيوستهاى را انتقاض است .