شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
43
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
بحقوق خدمات سلف خود كه سلطان تكش را در وقت آنكه صاحب جند بود بندگى كرده بودند متوسّل بود ، و هم فصاحت و فضيلت تمام داشت ، و بحسن منظر منظور همگنان و مقبول عالميان گشته . سلطان قضاى نشاور با توابع جهت رفع شان و اعلاء مكان بوى مبذول فرمود ، و خلعت فاخر با استر رهوار و طوق و ساخت و سر افسار ارزانى داشت . و آن روز بيست نفر از برادران و نايبان و وكيلان وى خلعت سلطنت پوشيدند ؛ و بر زبان بعضى از حجّاب بوى پيغام فرستاد كه مىبايد كه با نظام الملك در اين باب تكلّفى نكند و خدمتى * نفرستد ، كه من اين معنى باستقلال راى خود كردهام ، هيچ كس را در اين باب برو منّتى نيست كه مكافات و مجازات « 1 » آن واجب باشد . بعد از ان مردم نظام الملك او را از عواقب اهمال تحذير كردند ، و گفتند كه : بر عنايت سلطان اعتماد كردن و جانب ديوان را مهمل گذاشتن بر شير سوار شدن و با پلنگ مصاولت كردنست ، هيچ عاقل بدان راضى نشود . قاضى انديشه كرد و كيسهاى مختوم مضمون آن چهار هزار دينار به نظام الملك فرستاد . و اين حال سلطان را معلوم شد ، فرستاد كسى را از حجّاب به نظام الملك كه : آنچه قاضى پنهان به تو فرستاد مىبايد كه اينجا فرستى . همچنان به مهر آوردند . و سلطان در مجلس عامّ از قاضى سؤال كرد كه : به نظام الملك چه فرستادى ؟ قاضى باصرار تمام انكار كرد و بسر سلطان سوگند خورد كه بوزير از معنى درم و دينار هيچ نفرستاده است . آنگه سلطان فرمود كه آن كيسه را حاضر كردند و پيش قاضى نهادند . قاضى سر پيش انداخت . در باطن مىسوخت و روى زمين را بمسمار ديده مىدوخت . آنگه سلطان فرمود
--> ( 1 ) - در اصل : مجاراة .