شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
25
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
ملك وى . اتابك ازبك در جواب من گفت كه اگر بقلعه متحصّن شوم بعضى از امراء عراق را بمحاصرت من مشغول كند و روى خلاص متعذّر شود . فى الجمله * حاصل تدبير آن بود كه أثقال و أحمال و خزاين را با معظم لشكر در اهتمام نصرة الدّين بصوب تبريز روانه كرد ، و از خواصّ تركانى كه ملازم بودند دويست مرد بگزيد ، و با ايشان در راههاى دشوار به طرف آذربيجان متوجّه شد ، تا خبر او پوشيده و اثر ناديده ماند . و ربيب الدّين وزير را بعذرخواهى به حضرت سلطان فرستاد تا دنس خيانت و عصيان را از عرض وى به آب معذرت بشويد ، و آنچه صادر شد بوساوس شيطانى حواله كند . اتّفاقا امير دكجك سلاحدار ، كه مقطع ولايت كبودجامه بود از ناحيت مازندران ، بميانج « 1 » كه از شهرهاى آذربيجانست در پى كرد ، و بر كنار جوى سپيد ملك نصرة الدّين را بگرفت ، و معظم جماعتى كه با وى بودند در حبالهء اسر گرفتار شدند ، و خزاين و اثقال و علمها و طبل خانها همه بغارت رفت . و خواجه ربيب الدّين را در راه مصادف شدند ، او را نيز در زمرهء اسيران بمخيّم آوردند ، و دعوى رسالت را مسموع نداشتند ، و به زور و تزوير نسبت كردند . اكنون بايد كه مرد منصف در بعد همّت آن سلطان تأمّل كند كه از اقصى ماوراء النّهر بكبس دو پادشاه در عراق متوجّه شود ، و به مقصود و ارادت و اخذ ثار و زيادت برسد . آنگه ملك نصرة الدّين همچنان اسير ماند . هر روز بميدان با اتابك سعد و خواجه ربيب الدّين خوار و مهان مقرّنين فى الأصفاد « 2 » حاضر مىشدند ، تا وقت آنكه نصير الدّين دولتيار كه منصب طغراى * سلطان
--> ( 1 ) - معرب ميانه ( ح نسخهء اصل ) . ( 2 ) - مقتبس از آيهء 38 سورهء 38 و سورهء 14 آيهء 49 .