شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

23

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كردند . سلطان چون جدّ او بديد بفرمود تا چتر جهانگير را بگشودند ، و رايات سلطانى را بوى نمودند . همين كه لشكر اتابك سعد آن حالت مشاهده كردند پشت بدادند و روى بگريز نهادند ، و اتابك سعد پياده شد و زمين بوسه داد . در حال دست بسته به حضرت آوردند . فرمود كه او را به احتياط تمام نگاه دارند . پس بر استران پالانى سوار مىبود تا بهمدان رسيدن و از كار اتابك ازبك فراغت يافتن . و هر روز اتابك سعد را با ملك نصرة الدّين و ربيب الدّين وزير اتابك ازبك ، [ كه ] در وقت انفلات ازبك اسير شده بودند ، بميدان همدان حاضر مىكردند ، و چندانكه سلطان بگوى باختن مشغول بودى ايشان جهت اذلال و اهانت ايستاده مىبودند ، تا در آخر كه قيد ازيشان برگرفتند و چنان كه شرح آن خواهد آمدن اطلاق كردند .