شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

19

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 5 ] ذكر قصد سلطان علاء الدّين محمّد بلاد عراق را در سنهء اربع عشر و ستّمائة چون شان سلطان بلند شد ، و امر او در اطراف جهان نفاذ يافت ، و دنياى غدّار ناپايدار خود را در زيباتر كسوه‌اى و دلفريب‌تر منظرى بر وى جلوه كرد ، و آفتاب دولت او از اكرم مطالع طالع شد ، [ و ] جريدهء لشكر * بر چهار صد هزار سوار كارزارى مشتمل گشت ، همّت او بطلب حكمى كه آل سلجوق را در ملك بغداد بود سامى شد ، و در آن باب رسولان بكرّات رفتند و آمدند ، و از طرف خليفه جوابى كه متضمّن مراد او باشد مبذول نشد ، چه مىدانستند كه سلطان را در ماوراء النّهر و بلاد تركستان شغل وافر است ، و دست ارادت او از تشيّت بمطالب آن طرف قاصر ، هر گاه كه از قمع و قلع طايفه‌اى فارغ مىشد طوايف ديگر كه در حساب و انديشه نبوده‌اند ظاهر مىشدند ، و سلطان در آن ميانه بتزجيهء اوقات انتظار فرصتى مىكرد . و قاضى مجير الدّين خوارزمى « 1 » كه اختصاصى تمام به حضرت داشت و چند نوبت رسالت بغداد كرده ، چنين گفت كه : آخر رسالات من آن بود كه مطالبه از ديوان عزيز كردم بحكمى « 2 » كه سلجوقيان داشتند در آن مملكت ، در جواب انكار و اباى عظيم فرمودند ، و گفتند كه : اختلاف دول و تقلّب ايّام و تغلّب خارجى لعين بر بغداد و توجّه خليفه بحديثهء عانه و انتصار

--> ( 1 ) - مجير الدين عمر بن سعد الخوارزمى ( اصل عربى ) . ( 2 ) - در اصل بدون نقطه است ، پس « تحكمى » نيز ميتوان خواند .