شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
6
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مطيع شده ، و سلطان اتابك سعد را از اسر اطلاق فرموده ، و بر اتابك ازبك به ترك تعرّض و ارهاق منّت نهاده ، هر دو بنام سلطان در ممالك خويش بر منبر خطبه كرده ، و باج و خراج بر گردن گرفته ، اقاليم جهان او را مسلّم شده و بشاير و فتوح متواصل گشته ، تا آنگه كه حادثهء تاتار هجوم كرد ، و مؤلّف با تأليف تحت طامّة الكبراى واقعه نهفته شد ، و سلطان و لشكر و مملكت و دولت هيچ نماند . و تصدّى اين تصنيف را من متعيّن گشتم بر مثال جمعى كه در كشتى نشينند ، و بعواصف نكباء كشتى در معرض غرق و فنا آيد ، و رفقا همه قرين بلا و رفيق عنا شوند ، و موج دريا او را تنها با ساحل اندازد ، هر آينه جز وى كسى شرح احوال كشتى و رفقاء وى نتواند كردن ، و الّا حقيقتست كه من مرد اين كار و حريف اين بازار نيستم ، چه با فكرت عليل و بضاعت مزجات قليل پيداست كه از زبان كليل قلم چه مايه تقرير كلم آيد و يا چه بلاغت و تحرير زايد . و چون بضرورت خوض خواهد رفت هر اينه از تقديم مقدّمهاى در شرح منشأ تاتار و مبدأ خروج كفّار ناگزير باشد .