فووريه ( مترجم : عباس اقبال آشتيانى )

59

سه سال در دربار ايران ( فارسى )

است . بازارها پر از جمعيت است ليكن هيچ وضع فوق العاده‌اى در آن مشهود نيست . اين بازار از جهت منظره و امتعهء فروشى با ساير بازارها كه تاكنون ديده‌ايم چندان فرقى ندارد غير از اين كه از آنها بزرگ‌تر و وسيع‌تر است و اقوام مختلف زياد در آنجا نيست ، غلبه با فارس‌ها و ترك‌هاست و كرد در ميان ايشان نمايان است مثل بربرهاى شمال افريقا در ميان عرب و آلبانى در ميان يونانىها و اسلاوها . چون شب‌وروز در راه و بر سر سفره تا سرحد دائما با همراهان متعدد شاه محشور بودم كم‌كم من هم جزء ايشان شده بودم و با اسامى ايرانى انس گرفته بودم . كمتر كسى از اين جماعت بود كه براى استشارهء طبى يا رفع كسالت پا درد مختصرى پيش نيامده باشد . كسانى كه فرانسه مىدانند و چند نفر از ايشان هم آن را به خوبى تكلم مىكنند زودتر با من آشنا شده‌اند و آنها هم كه اين زبان را نمىدانند با يك نفر زبان‌دان به عنوان مترجم بعد از ايشان به من مراجعه كرده‌اند ، اولين مريضى كه به من مراجعه كرد مديخان بود كه همان شب حركت از پاريس به من رجوع نمود ، مهديخان بود كه همان شب حركت از پاريس به من رجوع نمود ، مديخان از اميرزادگان جوان افغانى است كه به دربار ايران پناهنده شده . در ( باد ) موقعى كه همه در قصر جمع بوديم چند نفر مرا پيش خود خواندند يكى امين الدوله وزير پست كه اگر چه بسيار كم حرف مىزند ليكن مرد بامحبتى است ، ديگر جهانگير خان وزير صنايع كه گرم‌تر است ، سومى صديق السلطنه پيشخدمت باشى . حوادث ديگرى در طى راه مرا با بعضى ديگر از همراهان اعليحضرت مرتبط ساخت مثل مجد الدوله داماد و ناظرشاه كه چهره‌اى تيره رنگ و چشمانى سياه و گيرا دارد و امين خلوت منشى مخصوص كه تنها ايرانى كبود چشمى است كه من ديده‌ام و چند تن از پيشخدمت‌ها مثل ميرزا عبد اللّه خان كه دو خواهر او از زنان شاهند و با محمد ميرزا كاشف برادر زن خود كه سال‌ها در سفارت ايران در پاريس منشى بود همراه است و كاشف چنين مىنمايد كه از مفارقت پاريس چندان راضى نيست برعكس ميرزا عبد اللّه خان كه از برگرداندن او به وطن مسرور است ، و اديب الملك برادر زادهء اعتماد السلطنه و معاون الملك ( ؟ ) كه در راه آهن روسيه غالبا همسفر من بود و نايب ناظر برادر كوچك مجد الدوله كه مردى است باب طيع و قابل معاشرت .