فووريه ( مترجم : عباس اقبال آشتيانى )
18
سه سال در دربار ايران ( فارسى )
قمارخانههاى سابق به چيزى بشمارند . در سر شام شاهانه كه در اينجا منعقد بود من مايين دو سرتيپ بودم ، يكى كه دائما صورتش در حركت بود در تمام مدت صحبت مىكرد و مدعى بود كه در قشون فرانسه دوستانى دارد ، بر عكس ديگرى كه چهرهاى تيره داشت حتى به فكر يك خنده نيز نيفتاد و در تمام مدت صرف غذا يك كلمه هم از زبان او شنيده نشد مثل اين كه در اين باب دستورى به او داده شده بود . بر گردن گراندوك نشان تمثال همايون مزين به الماس كه عاليترين نشانهاى ايرانى است آويخته بود و اين نشان را شاه در اين سفر به گراندوك عطا كرده است . شاهزاده ماكزيميلين برادر زادهء گراندوك كه عادة او را ماكس مىگويند و جوان رشيدى است خوشاندام و ظاهرا از پوشيدن لباس پروسى در پوست نمىگنجد پس از صرف شام پيش من آمد و با من به صحبت مشغول شد و علت اين التفات مخصوص او نسبت به من اين بود كه من مدتى طويل در مونتگرو مانده بودم و او نيز آنجا را مىشناخت . صحبت ما بيشتر راجع بود به آن مملكت و سكنه و خانوادهء سلطنتى آنجا مخصوصا شاهزاده خانم ميليتزا « 1 » كه به تازگى با گراندوك پيز نيكولايويچ ازدواج كرده بود و خواهرش شاهزاده خانم آناستازى « 2 » يا ( استان ) نامزد شاهزاده رومانوسكى « 3 » دوك مملكت لويش تن برگ « 4 » بود . اين شاهزاده به من گفت كه از طرف مادر با امير رومانوسكى منسوب است و من اين مطلب را از علاقهاى كه او در تحصيل اطلاعاتى راجع آناستازى شاهزاده خانم مونتنگرويى ظاهر مىكرد كاملا درك كرده بودم . شبنشينى ما با تماشاى جلسهء حقهبازى كه در تالار معروف به عمارت صحبت ترتيب داده شده بود و ما براى تماشاى آن از وسط شهر باد كه چراغان بود گذشتيم به انجام رسيد . قصر قديمى هايدلبرگ كه روز ديگر بايد در آنجا منزل كنيم ظاهرا توجه شاه را جلب كرده بود . پس از آن كه تاريخ آنجا را براى او نقل كردند و دانست كه فرانسويان در خرابى آن بىدخالت نبودهاند به من نگاهى ملعنتآميز كرد و سر خود را آهسته جنبانيد .
--> ( 1 ) . Militza ( 2 ) . Anastasie ( 3 ) . RomanovsKy ( 4 ) . Leuchtenberg