شمس الدين رشديه
99
سوانح عمر ( فارسى )
كند ، و حك و اصلاح نمايد . اگر غلطى دارد تصحيح و اگر مطالبى را هم از قلم انداخته است بر آن بيفزايد . ممتاز الدوله پس از خواندن آن كتاب بميرزا آقا گفت ، خيلى تند رفتهايد و اين كتاب باعث خواهد شد كه شاهزاده عين الدوله از تو سوءظن پيدا كند . ميرزا آقا با حرفهاى آتشينى كه در مجالس داشت توجه پارهيى خواص را جلب كرده بود ، و بتدريج با علما و آقازادگان ارتباطى بهم زده بود . و بنابر آنچه تاريخ بيدارى ايرانيان مينويسد ، او درصدد تاسيس كتابخانه ملى برآمد ، و در اجراى اين امر سيد نصر إله سادات اخوى ، و نصرت السلطان و ملك المتكلمين و جمعى از دانشمندان را با خود همراه نموده ، و از وجوه رجال و غيره پول متنابهى فراهم كرده كتابخانه را گشودند ، و آرزوى ميرزا آقا عملى شد . كتابخانه كه باز شد مرجع وجوه خواص و دانشمندان شده سخنها گفته ميشد . اما ميرزا آقا با اين تجددطلبىها محبوبيت عامه نيافت ، و از خواص هم مخالفينى پيدا كرد ، و با رشديه ارتباط كامل داشت و بافكار يكديگر آشنا و كمك يكديگر بودند . اما چنان كه گذشت ، ميرزا آقا براى خود مخالفينى فراهم كرده بود و نقشه سياسى خاصى داشت ، ازاينرو رشديه هم با او موافقت كلى نداشت . ولى راجع به بيدارى ملت هردو رهرو يك راه و داراى يك هدف بودند و رابطه سياسى هر دو با هم برقرار بود . روز جمعه 24 ربيع الثانى 1324 كه رشديه پايش را از خانه بيرون مىنهد ، ميرزا آقا را ملاقات مىكند كه بديدار او ميآيد . گرماگرم سلام عليكى ردوبدل مىشود . يكى از مامورينى كه از صبح مراقب منزل ما بود مىگويد حكومت شما را احضار فرموده . ميرزا آقا را هم با رشديه مىبرند . معلوم شد كه اسم او هم در ورقه تبعيدشوندگان بوده است . در سفر ، خيالات خود را در آن گرفتارى براى رشديه چنين بازگو مىكند : « من چون متوجه شدم كه به منزل عين الدوله ميرويد خيلى خوشحال شدم ، كه با ايشان سابقه مفصلى داشتم ، با خود گفتم خوب شد با عين الدوله تجديد ديدارى دست داد ، و از وجودش استفاده خواهم كرد . چون رشديه به منزل عبد الله زاده كه از دوستان صميمى و همفكرانش بود رسيد ، گفت ، « من امشب در اينجا كه مهمانم خبر بدهم كه نمىآيم . فهميدم كه شام را منزل عين الدوله خواهيم بود ، و چون با آقاى رشديه رفتهام البته خيلى احترام خواهند گذاشت . حقيقتا خدا چقدر مهربانست . من از همان سفر اروپا آشنائى با عين الدوله را براى خود لازم ديده آرزوى آن داشتم . خدا چه خوب پيش آورد . من صدجور نقشه ميكشيدم و سرگرم خيالات خود بودم ، كه درشكه به خانه عين الدوله رسيد و ما سه نفر را رساند . » خلاصه چون به منزل عين الدوله رسيدند ، در باغ پياده شده براهنمائى فراشباشى به راه افتادند . از پلهها بالا رفتند در اطاق انتظار بودند . به آقا خبر دادند رشديه را آورديم . حضرت و الا رشديه را احضار كرد . بميرزا آقا گفتند ، « همينجا وايسا ! » بيچاره هاجوواج ماند ، « خدايا من كجا ؟ اينجا كجا ؟ چه با تغير هم گفت وايسا ! ( وايستا ) نكند اشتباه كرده باشند خوبست اينها را از اشتباه بيرون بياورم . » اما رشديه و عين الدوله . عين الدوله ميگويد ، « رشديه آتشى را كه روشن كردهاى