شمس الدين رشديه

88

سوانح عمر ( فارسى )

زنجيرهاى اسارت ، و راهنمائيهاى لازم چاپ و منتشر ميگشت . اما توزيع شبنامه‌ها . رشديه دو محل را انتخاب كرده بود ، يكى مسجد شاه كه محل اجتماع و مراجعه وجوه تجار و بزرگان از اذان صبح براى نماز بود . يكى هم اطراف نقارخانه و مدخل ارك كه معبر وزيران بود . شبى از انتهاى بازار كنار خندق نزديك مسجد شاه ( در وسعت دادن خيابانها اين بازار جزو خيابان ناصر خسرو شده ) كه شبنامه‌ها را پخش ميكرد ( گزمه ) پاسبان شب ديده ، با توهين پيش آمده گفت : « آخوند اين كاغذها چيست كه ميريزى ؟ بيا بريم پيش نايب » . رشديه ديد او تنها است و رسوائى بالا خواهد آورد . گلويش را گرفته به ديوار زده گفت ، « چه گفتى ؟ » بنده خدا زبانش بند آمده گفت ، « آقا قربون جدت برم ( رشديه عمامه سفيد داشت ) منكه حرفى نزدم غلطى نكردم » . رشديه رهايش كرده گفت ، « برو اما فردا ظهر در همين مسجد شاه حاضر شو و نماز بخوان و توبه كن ، كه ديگر از اين حرفها نزنى كه آه آدم عالم ميگيرد و تو را آتش مىزند » . گزمه گفت ، « چشم قربان چشم » . عقب عقبكى رفت و خداحافظى كرد . رشديه هم با اطمينان خاطر به كار خود پرداخته اوراق را چنان كه ميخواست پخش كرد . يك شب هم از بازار گلوبندك وارد جلو نقاره‌خانه شده ، ورقه‌ها را بتدريج ميريخت . سرباز قلچماق تركى ، از بغل قراول‌خانه دويده گفت ، « آخوند وايستا بينم اينها ايله چه كاغذيست ميريزى بهه ! » رشديه ايستاد . او رسيد . رشديه گفت ، « ببين نوشته‌ام لا إله الا الله محمد رسول الله على ولى الله . ( در تاريكى رشديه چه خوب نشان داد آن هم چه خوب فهميد . ) قراول گفت ، « چرا اينها را ايله در تاريكى ميريزى ؟ » رشديه گفت ، « مگر از ترس اين بابيها مىشود روز اين حرفها را زد ؟ » قراول قمه‌اش را از غلاف كشيده گفت ، « اين پدرسوخته‌ها را نشان بده ، ايله تا سرش را از تنش جدا كنم » . ( اگر در اداى پاره‌يى كلمات ترك ادب شد بسيار معذرت ميخواهم ، كه نقل‌قول ديگران در تاريخ عينا و بدون تغيير اجباريست و اين كلام درخور آن روزها است ) رشديه گفت ، « باراكا الله ! ( بارك إله ) باراكا الله ! آفرين ! خدا عمرت بدهد . چه مسلمان خوبى هستى . تو را ميگن آدم حسابى . اگر دو تا مثل تو مسلمان باغيرت بود همه كارها درست ميشد » . با هم شش دانگ رفيق شدند . بعد گفت ، « ورقه‌ها را بده به من هركجا ميخواهى بريزم » . رشديه گفت ، « خدا جزاى خيرت بدهد ، و امام زمان دستت را بگيرد كه دست من مسلمانرا گرفتى . اينها را ببر در ميدان نقاره‌خانه ، از آن درى كه بباغ ميرود همانجا پخش كن ، و براى اينكه ثوابش تنها به تو برسد ورقه‌ها را بهيچكس مده و براى خودت هم نگه‌ندار ، و با هيچكس كار نداشته باش » . خلاصه شبنامه‌ها درست در معبر وزيران پخش شده ، بدست آنها و ساير درباريان افتاد و موضوع آن نقل مجلس آن روز هيات دولت شد . سرايدارباشى بيوتات سلطنتى كه ميخواست بصدر اعظم خوش‌خدمتى كند ، يكى از آنها را بدست آورده نگاهداشت . همين كه عين الدوله آمد و پشت ميز خود قرار گرفت ، آن ورقه را روى ميز گذاشته گفت ، « قربان شنيدم بعضى جاها ورقه‌هائى پيدا شده است .