شمس الدين رشديه
65
سوانح عمر ( فارسى )
پارك مقرر شد عمارتى براى مدرسه بسازند ، و فعلا مدرسه را بيكى از حياطهاى پارك كه حسينيه امين الدولهاش ميگفتند منتقل كردند ، و كلاسها دائر و هريك از معلمين هم در كلاس خود مشغول تدريس گشتند . بلطف پروردگار ، مدرسه دائر شد و هرروز يك و دو شاگرد تازه ميآمد . معين الملك روزها بمدرسه ميامد و با معلمين هم آشنائى پيدا كرده بود . در مدرسه معلمى بود بنام شيخ يحيى ، معلم نحو و منطق كلاس علمى . مردى بود صاحب قلم . بعدها سردبير روزنامه ايران شد . چون اديب و صاحب ذوق بود ، رشديه به او ارادت فراوان داشت و بسيار گراميش ميشمرد و چندى معلم مدرسه رشديه بود و ويرا به معين الملك معرفى كرده توجه جنابش را نسبت بوى جلب كرده بود . او هم گرماگرم مصاحبه معين الملك را استقبال ميكرد ، و ميكوشيد پيش او براى خود جائى بازكند و موفق هم شده بود . معين الملك هم به او اخلاص ميورزيد . رشديه هم هرچه اخلاص و التفات معين الملك را بمدرسه و معلمين بيشتر ميديد بيشتر شاد ميشد ، كه قوام مدرسه در آن بود . ولى غافل از آنكه شيخ يحيى خيال شومى در سر ميپرورد ، و مصمم است خاطر پرمهر و محبت معين الملك را از رشديه مكدر سازد ، تا از او ببرد و ويرا ترك گويد ، و خود جاى رشديه را گرفته مدير مدرسه شود . بى خود نيست كه گفتهاند هرجا كه پرى رخيست ديوى با او است . آن دو روى خبيثفطرت ، با آن بيان گيرا و زبان چرب و نرمى كه داشت ، معين الملك را تسخير كرده بود . معين الملك پس از فوت امين الدوله ، رشديه را چون پدر ديده با او گرم صحبت و عنايت بود و در خاطر خود هم خيال نميكرد روزى از رشديه جدا شود . كارش به جائى رسيد كه با وى راه بىلطفى رفت ، تا جائى كه رشته ارتباط گسيخت و دنيا بكام آن مزور منافق شد . الماس هرچه صاف و شفاف باشد ، چون گردوغبار به روى آن نشست تيره مىشود ، و تلالو خود را از دست ميدهد . خبث خيلت و چيرهدستى شيخ يحيى در خيانت ، اثر خود بخشيده معين الملك را از رشديه برگرداند . برگرديم بمدرسه - ماه اول گذشت و ماه دوم و سوم هم گذشت . چرخهاى مدرسه بسرعت در جريان بود . رشديه هم شاد و خرم و خندان ، ولى بى خبر از آنكه روزگار در پرده بازيهاى پنهانى دارد و كار دگرگونى خواهد شد . رشديه دريافته بود كه معين الملك با شيخ يحيى خصوصيتى بهم زده است ، كه شيخ در محاورات خود از تملقهاى فراوان خوددارى نداشت ، و گاهى باظهار غلامى و بندگى هم افتخار ميكرد ، و با همين مقدمات در اجراى نقشه خود توفيق يافته معين الملك را هواخواه خود ساخته بود . اگر بخواهيم اين مبحث را ادامه دهيم ، بذكر و بيان مطالبى ناگزيرم كه هرگز مايل نيستم آنها را بر قلم آورم . آخر مطلب اينكه طورى پيش آوردند كه رشديه عباى خود را برداشته عمارت امين الدوله را ترك كرد . صلاح آن مىبينم كه شرح اين ماجرا را همينجا ناتمام بگذارم و بگذرم و اين فصل را همينجا پايان دهم ، كه طليعه بهار است و سخنان غصهدار نوشتن ، و خوانندگان را پريشان ساختن روا نيست . بخصوص كه