شمس الدين رشديه

63

سوانح عمر ( فارسى )

درياى متلاطم روزگار ، چراغ اقبال فراراه كشتى وطن داشت ، خود دستخوش طوفان حوادث شد . آنكه ذات عزيزش كشتى ايرانرا در چهار موجه طوفانهاى سياست لنگر بسيار وزين بود ، زنجير ارتباطش مقراض اجل منقطع گرديد . ذات ملكوتى صفاتى كه صدرنشين مسند عزت و متكى متكاى صدارت بود ، دل از دنيا بركند و بعالم عقبى پيوست . رشديه از غزاى حضرت شيخ برنخاسته بود كه بماتم امين الدوله نشست . براستى كه از مرگ امين الدوله زخم دل و جراحت درونش نمك‌پاشى شد . نخل وجود رشديه از طوفان مرگ حضرت شيخ قد راست نكرده بود ، كه بگردباد مرگ امين الدوله گرفتار آمد . اگر عنايت غيبى و دستگيرش نشده بود از پا درميآمد . چقدر بايد تلخى بكشد ، حبيب ميرود و رقيب ميماند - اشتباه كردم حبيبان ميروند و رقيبان ميمانند . هنوز از محبت حبيبان چنان كه بايد تمتعى نگرفته ، بايد به آتش رقابت رقيبان بسوزد . باز هزاران هزار شكر كه معشوق رشديه ، معشوق همگان گرديده شوق تاسيس مدرسه بمغزها افتاده و در اين راه قدمها بجديت برداشته ميشد . چون تلگراف مرگ امين الدوله بتهران مخابره شد ، مدرسه رشديه هم برايش مجلس ترحيم منعقد ساخت . طالار بزرگ مدرسه رشديه و ايوان عريض و طويل آن ، سه روز از وجوه اعيان و اشراف و بزرگان خالى نبود . آهنگ دلاويز صدر القراء ، معلم قرآن شاگردان از طالار و صداى دلنشين برادرم محمد ، از ايوان پاسخ يكديگر بوده ، بلبل‌آسا با آيات قرآن نغمه‌سرائيها داشتند . رشديه با اينكه مستمرا مرجع آلام و مصائب بود ، و در هيچ مصيبتى دامن شكيبائى از دست نميداد ، در ماتم اين سه وجود ارجمند سخت پريشان شد . فوت حاج شيخ هادى ، پدرم را سخت تكان داده منقلبش ساخت . وفات مختار السلطنه پريشانيش را به حد كمال رسانيد . مرگ امين الدوله عنان اختيارش را از دست ربود . خود ميفرمود ، « چه نعمتهاى گرانبهائى بدستم بود و روزگار از دستم ربود . وجود حاج شيخ هادى در هجوم آلام و سختيها پناه محكم من بود ، و بقلعه عنايتش از آفات دوران در امان بودم . مختار السلطنه آئينه تمام‌نماى صداقت و وفا و جوانمردى بود . بخاطر من باستقبال حوادث ميرفت و براى كاميابى من از هيچ اقدامى فروگذار نداشت . امين الدوله ناصح و امين و مشفق و هواخواه جدى من بود . راى متينش رهبر من و فكر بلندش كمك و معاضد من بودند . از آسيب رقيبان در پناه حضرتش ايمنيها داشتم . خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود » . از اين جريانات يكسال نگذشته بود كه حكيم الملك وزير دربار هم ، به يك فنجان قهوه مسموم شد و از پا درآمد . فنجان قهوه را گذاشت و ساعتى يا ساعتهائى بعد جام مرگ سركشيد . گفتند عامل اين عمل هم عمال اتابك بودند . درهرحال شهيد رفت ، خدايش بيامرزد و روانش شاد باد . در تحرير اين دو سطر اخير حال غريبى مرا دست داد ، چه غافل و گمراهند آنان كه براى رياست دو روزه دست‌بكار كشتار و ناهمواريها شده رقيبى را قهوه ، ديگرى را با نيرنگ سومى را با ششلول ، چهارمى را با كارد و پنجمى را با تفنگ و ششمى را با سنگ