شمس الدين رشديه
61
سوانح عمر ( فارسى )
و گفت ، « من نه لوطى آن هستم كه از بچههاى تو نگهدارى كنم ، و نه اينقدر بىرحمم كه پنج بچه مسلمان را يتيم كنم . من ميروم ، اما تو هم از خودت خاطرجمع نباش ، بالاخره كار تو را خواهند ساخت . توى ماها نالوطى هم هست . » پدرم گفت ، « ماه عزا است و هردو عزاداريم ، و اميدوارم از دست صاحب عزا ، حضرت سيد الشهدا اجر بگيرى . » بمحبت دست يكديگر را افشردند . رشديه صورت او را بوسيد . او هم خم شد دست رشديه را ببوسد ، نگذاشت روى يكديگر بوسيدند ، و از هم دور شدند . و اين عمل شوم بدستور اتابك بود . رشديم با چه حال و اضطرابى به خانه مىآيد معلوم است . آن شب نه سخنى گفت و نه غذائى خورد . آن شب نمازش بسيار مفصل شد ، و رازونيازش با خدا طول كشيد . مادرم ميگفت ، « هيچوقت آقا را به آن حال نديده بودم . » صبح فردا ، رشديه بحضور حاج شيخ هادى رسيده جريان را به اطلاع حضرتش رسانيد . شيخ لختى بانديشه فرورفت ، سپس گفت ، صلاح در آن مىبينم كه به زيارت خانه خدا روى و فرض مغيث الملك را انجام دهى . » رشديه مكى شد و براى دومين بار راه حج پيشگرفت ، و مدرسه را به برادران سپرد . چون پس از رفتن رشديه در مدرسه جلساتى تشكيل نميشد ، از اينرو بمدرسه اعتراضى نبود ، و مدرسه خوب ميگشت و جريان امور مدرسه مرتبا به اطلاع حاج شيخ ميرسيد . سال 1321 قمرى چيزى نگذشت اتابك از صدارت افتاد ، و عبد المجيد ميرزا عين الدوله با لقب اتابكى ، بصدارت منصوب شد . عين الدوله سخت مستبد و خودخواه و بيرحم و بوئى از وطنپرستى نبرده ، بنده دينار و درم ، و عقل و سياستش از اتابك كمتر بود . يك تفاوت كلى هم داشتند كه على اصغر خان اتابك مردمدار و سخى بود ، و حاشيه نشينان سفرهاش را مواظبت ميكرد و كموبيش نان و آبى به آنها مىرساند ، يعنى از اين خوان يغما هم خود مىخورد و هم به ديگران ميداد . ولى عين الدوله اين درس را نخوانده و سفرهاش نو بود ، و نو مانده بود و دستگيرندگيش بسيار قوى و دراز . قضا را در همين سال اتابك هم به سفر حج ميرود . رشديه ميگفت ، « در حرم كعبه بودم ديدم كه دستى به محبت اشاره بشانهام كرد . متوجه شدم كه اتابك است . سلام و عليكى ردوبدل شد . قبل از همهچيز گفت به اين خانه قسم بخوريد كه نسبت به من دشمنى و خيانت نكنيد . گفتم شما هم به اين خانه قسم بخوريد كه به ايران خيانت نكنيد ، تا من چنان كه فرموديد قسم بخورم . او قسم نخورد و من هم نخوردم . از اين تاريخ از جانب او سخت نااميد شدم و ميگفتم ، خدايا وطن ما را از شر خيانت او حفظ كن . » رشديه پس از ماهى چند از مكه مراجعت كرد . بزرگان از هرسو بديدنش مىآمدند . مصاحبه خود را با اتابك در خانه خدا با همه درميان مىنهاد . آمد و شد خواص بمدرسه رشديه روزبروز بيشتر ميشد ، و بازار سياست در آن موسسه فرهنگى رونقى فراوان داشت . در اين سال ، دو لطمه بزرگ روحى به رشديه رسيد . حاج شيخ هادى و مختار السلطنه از دنيا رفتند ، و دنيا را در نظرش تاريك ساختند . رشديه مرگ حاج شيخ هادى را تحت عنوان ، « الاومات الخير » بامين الدوله نوشت .