شمس الدين رشديه

60

سوانح عمر ( فارسى )

چه خوب گفته است : خدا بهرچه بخواهد قدير نيست قدير است * و يا بمصلحت تو بصير نيست بصير است به او ببند توكل و ما سوى همه بگسل * كه غير او همه چون تو فقير نيست فقير است خلاصه ، چند ماهى بر اين جريان ميگذرد . مدرسه بسيار دائر و مرجع اعيان و اشراف است . رشديه هم انتقاد از كارهاى اتابك را نميتواند فراموش كند ، زيرا كه روزبروز نفوذ معنوى روسها در ايران زيادتر مىشود ، و اختيارات فراوانى از ضبط گمركات شمال و خطوط تلگراف و امتياز شيلات و بسط اقتصادى بانك استقراضى ، روسها بدست مىآورد . در تهران آن روز ، تنها محفلى كه از وضع سياست و نفوذ اجانب و لزوم بيدارى مردم صحبت ميشد مدرسه رشديه بود ، و بيشتر آمد و شد اعيان و اشراف و خواص بمدرسه براى شركت در اين جلسات و انتقادات بود . و حكيم الملك ( عموى ابراهيم حكيمى ) كه اروپا را مفصلا گشته و باوضاع سياست روز هم آشنا بود ، به رشديه احترام خاصى قائل بود و با او مراوده‌ها داشت . و چنان كه گذشت ، در مراجعت رشديه از قم ، بيست و پنج اشرفى و چند گلدان ياس و مركبات چشم‌روشنى فرستاد . ناگفته نماند كه حكيم الملك كباده صدارت ميكشيد ؛ بنابراين بدگوئيها از اتابك بنفع او هم بود ، و تنها رقيب اتابك در صدارت او بود ، و ترس اتابك هم از او ، كه هم عالم بود و هم طبيب پادشاه و هم وزير دربار ؛ در حقيقت يك پله مانده بود كه صدر اعظم شود . خلاصه مدرسه رشديه به تمام معنى مايه پريشان خيالى اتابك بود كه خطاهاى او را افشاء كرده ، جل و پوستش را به آب ميانداخت . غافل نباشيم كه گزارش جلسات در مدرسه رشديه و مراجعه خواص به آنجا ، بوسيله جاسوسان اتابك به اطلاع وى ميرسد . تصميم شومى به مغز ناپاكش افتاد و بر آن شد كه رشديه را از ميان بردارد ، تا انتقادات و اعتراضات و جلسات همه پايان يابند ، تا او بتواند به آسوده‌خاطرى نقشه‌هاى جنايت و خيانت خود را اجرا كند . چون حس كرده بود كه بزرگان كم‌وبيش از سياست باخبر شده ، ذكر خطاياى اتابك و بدگوئى از او همه‌جائى و همگانى شده است ، و اگر اين جريانات ادامه پيدا كند البته به گوش شاه هم كه تا درجه‌يى بيحال و بى خبر و سرگرم بود ميرسد ، و ممكن است مايه عزل او شود ، تصميم گرفت زودتر بجنبد . فصل زمستان بود . برف مفصلى باريده كوچه و خيابانها را گرفته ، در هر معبرى تلى از برف انباشته و از كنار معابر راه باريكى براى آمد و شد مانده بود . منزل ما در انتهاى كوچه عريضى از محله سنگلج بود . شبى شادروان پدرم به خانه مىآيد . در كوچه خودمان مردى ششلول بدست از پشت برفها پريده جلو رشديه سبز شد . قبل از اينكه ششلول را آتش كند ، رشديه دستش را گرفته گفت ، « برادر من پنج بچه دارم اگر تو كفيل نان آنها ميشوى مرا بكش ، حرفى ندارم . اما اگر نميشوى پنج بچه مسلمان فقير را يتيم مكن . » ناگفته نماند كه وضع ظاهرى رشديه ، قدبلند ، لباس روحانى ، ريش و عمامه ، در نظر قاتل موثر واقع شده بود . پس از اين بيان رشديه ، مرد ششلول را كمرش نهاد