شمس الدين رشديه
146
سوانح عمر ( فارسى )
چند بيتى از زبانحال محمد على ميرزا را تقديم ميكنم : داد و فرياد ز دست فلك بوقلمون * كه نمود اين دل شيداى مرا كاسه خون فصل پائيز بروسيه شدم راهنمون * تا بامروز بايران شه معزول كه ديد ؟ ايها الناس چو من مفلس بىپول كه ديد ؟ * خواستم ملت خوابيده نخيزند نشد خون خود را ره مشروطه نريزند نشد * با شهنشاه ممالك نستيزند نشد هرقدر ظلم نمايم نگريزند نشد * لج نمودند پس از خواب يكايك جستند پاىكوبان به زمين دست ستم را بستند * اى بهادر به همان سبابت و خوى تو قسم به دو چشمان فريبنده و روى تو قسم * به محمد جعفر و قليان كدوى تو قسم ماندهام واله و حيران به موى تو قسم * من ندانم كه ز ايران بروم يا نروم گر روم چون بروم ور نروم چون نروم * بسپاهان نروم چونكه سراسر خطر است راه تبريز نشايد كه همه شوروشر است * راه گيلان نزد كز همهجا تيرهتر است بهر اين راه دو تمهيد مرا در نظر است * يا بيا كون عظيمى من و تو ساز كنيم يا كلاغى شده از ايران پرواز كنيم چند بيتى هم از شعر ديگر : الا اى ملت گيلان من از دربار مىآيم * ز پيش ممدليشا خسرو قاجار مىآيم اگرچه قاصدم اما مسافروار مىآيم * براى گفتگو فردا سوى بازار مىآيم دلا برخيز و در پيرانه سرداد جوابى ده * بهادر جنگ منفك شد صلاى شادمانى ده مشير السلطنه حك شد شراب ارغوانى ده * منافق از ميان دك شد بقاصد مژدگانى ده از اين اخبار خوش با عارض گلنار مىآيم * براى گفتگو فردا سوى بازار مىآيم رشديه در اواخر عمر اوقاتيكه شادروان حاج شيخ عبد الكريم حائرى در قم رياست و مرجعيت روحانى داشتند ، رشديه رخت به قم كشيد و خانواده را به آنجا برد ، و مرتبا بمجلس درس شيخ حاضر ميشد و تنها طلبه كلاهى شيخ بود . در قم مدرسه رشديه را مجاور تكيه ملا محمود دائر كرد ، و اطفاليرا كه اكثرا فقير و بىبضاعت بودند دعوت كرده مطابق ميل دبستانى به پا داشته بود . علاوه بر مديريت كلاس اول را خود اداره ميكرد . در قم در همان مدرسه ، كلاس مخصوصى هم براى تدريس به كوران گشود با طرز خاصى ايشانرا تعليم ميكرد ، كه نوشتن را فراگرفته بودند و در حضور حاكم و رئيس