شمس الدين رشديه

122

سوانح عمر ( فارسى )

سواران خيال ميكردند ماموريت خود را صحيحا انجام داده‌اند ، و بدريافت انعام مفتخر خواهند شد . اسيرانهم خيال ميكردند به آستان قدس و بارگاه شاه خراسان رسيده‌اند ، و رنج و صدمه‌شان به آخر رسيده است و از اين پس آسوده خواهند بود ؛ و فكر ميكردند آصف الدوله بتدين معروفست ، و با رشديه هم سابقه آشنائى دارد ، مورد احترام قرار خواهند گرفت . با اين خيالات به ارگ رسيدند . سرهنگ منتظر مراجعت تيمور خان و رسيدن دستور بود . در حوالى ارگ تيمور خان را ديد و جريان را پرسيد . گفت كاغذ را داده‌ايم هنوز جواب نداده‌اند . دو راس فراش دولتى بجلو اينها افتاده گفتند بيائيد . از حياط خلوت و حياط آبدارخانه و دالان و غيره گذشتيم ، و بقهوه‌خانه آصف الدوله كه در اينجا بايد حضرت اشرف بگوئيم ، رسيديم . فراشى آمد كه همين‌جا بمانيد . معلوم شد نامه به حضرت اشرف رسيده است ولى هنوز جواب نداده‌اند . خلاصه ، تا حوالى غروب آنجا بودند و حضرت اشرف سرهنگ را احضار كرد . حوالى غروب بود كه حضرت اشرف اينها را احضار كردند . مامورين غلاظ و شداد جهنم را شنيده بودند و ميترسيدند . حالا مىبينند و ميلرزند . رشديه ميگفت ، « تصور ميكردم قريبا بسراى حضرت اشرف ميرسيم . غافل از اينكه دستورات ما را از مقابل زندانهاى سخت‌تر از گور و لحد ، و زندانيان از بشريت برگشته تغيير شكل داده ، و بىتقصيران بكند و زنجير بسته ، عبور خواهند داد . تعفن زندانها حياط زندانرا چنان پر كرده بود كه بسيار به سختى از آنجا گذشتيم . ولى صداى زنجيرها به گردن بيگناهان بسته بودند ، و در هر حركتى اجبارا بايد با هم حركت كنند ، دلها را سخت ميازرد . آنجا دريافتم كه حقيقتا مرگ عجب نعمتى است ، و بزرگترين آرزوى اين بدبختان مرگ است كه بايد آنها را از اينهمه شكنجه و عقوبت آزادشان كند . جيب زندانيها را ميگردند كه مبادا چاقو داشته باشند . از اين جهت نيست كه مبادا به خود صدمه بزند ، بلكه از اينجهت است ، كه براى آزادى و آسايش خود ، خود را بكشد و زجر و شكنجه و آزار نبينند ، تا دژخيمانرا خوش گردد و لذت برند . زبان حال فرد فرد زندانيان اين بود : من به مردن راضيم پيشم نمىآيد اجل * بخت بد بين كز اجل هم ناز ميبايد كشيد خلاصه ، مات و مبهوت و مضطرب و پريشان بوديم ، و نميتوانستيم به اختيار قدم از قدم برداريم و مجبور بوديم راه برويم ، يعنى بميريم و بدميم . ما ميان مرگ و حيات بوديم و از شما چه پنهان ، از وجنات و سماجت و تندى فراشان كم‌كم خود را آماده غل و زنجير ميكرديم . زيرا كه علت نداشت ما را از آنجاها عبور دهند و زندان زندانيانرا بديدگان ما آشنا كنند . همينطور كه متحير بوديم ، ديديم همهمه‌ئى شد و شخصى وارد محوطه زندان گشت . زندانيان و خان نايب ، مدير محبس و قراولان و غيره همه برخاستند و باحترام ايستادند و تعظيم و تكريمى از شخص وارد به عمل آوردند . ما گمان كرديم حضرت اشرف است و بديدن ما آمده .