شمس الدين رشديه

103

سوانح عمر ( فارسى )

را ميديدند و اشك ميريختند . چون از قهوه‌خانه بيرون آمديم كه سوار شويم ، ديديم جمعيت زيادى دور كالسكه ما را گرفته‌اند . ما را كه ديدند اظهار تأثر بود كه در همه ديده ميشد . بخصوص كه ما دو معمم بوديم و نماز خواندن ما را هم بعضى ديده بودند ، سخت بر ما رقت ميبردند . ديديم آخوندى نزديك آمده دو سينى بزرگ بدست دو رعيت ، دنبال او مىآيند . يكى پر از آلوچه‌هاى رسيده ، و ديگرى پر از زردآلو بود . چون بما رسيد بصداى بلند گفت ، « اين ده متعلق به حضرت رضا عليه السلام است ، و اين ميوه‌ها از همين باغ اين ده و تبرك است . » غرض از بلند گفتن او آن بود كه بما بفهماند كه اين ده مال حضرت است ، و عمال دولت در اينجا دست ندارند . ما گفتيم ، « از محبت شما بسيار متشكريم . ما خودمان به زيارت حضرت رضا عليه السلام ميرويم ، در آستان مباركش ميوه‌ها خواهيم خورد ، معهذا تبركا هريك چند دانه بر ميداريم ، » و چنين كرديم . سرهنگ هم چند دانه برداشت . تيمور خان هم همين‌طور . باقى را تسليم سواران كردند . آنها هم بطرفة العينى سينىها را خالى كردند . اين چند عدد ميوه تر ما را رمقى بخشيد و جانى داد ، و حال آورد . فهميديم دنيا به آخر نرسيده است و از نعمتهاى الهى گوشه و كنار خبرهائى پيدا مىشود . خلاصه سوار شديم و راه افتاديم . براى سرگرمى رفقا ، رو به مجد الاسلام كرده گفتم ، « آقاى مجد الاسلام شما حافظه خوبى داريد ، اين شعر مال كيست و دنبالش چيست ؟ به شب‌نشينى زندانيان برم حسرت * كه نقل مجلسشان دانه‌هاى زنجير است » گفت ، « نميدانم ولى دنبالش اين است : خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ( آيه قرآن است درباره جهنميان ، يعنى آن را بگيريد و باغل جامعه دست و گردنش را ببنديد و بدوزخش بكشيد ) » . رشديه گفت ، « برادر اين راه بهشت است ميرويم نه جهنم ، خصوص كه بحضور حضرت رضا هم ميرويم . ما حالا مشمول فساد خلوها بسلام امنين هستيم . » گفت ، « اگر بهشت اينست كاش نصيب بزرگان ما شود » . رشديه گفت ، « عزيزا چرا غافلى ؟ حضرت رضا را هم واداشتند كه خانه خودش را ترك كند و به طوس برود . ما را هم واداشته‌اند خانه‌مان را ترك كنيم و به طوس برويم . او خودش ميرفت ما را مىبرند . ميدانى اجر ما در پيش خدا چقدر زياد است ؟ برادر جان ميدانى هرچه غريبانه‌تر برويم اجرمان بيشتر است ؟ » مجد الاسلام گفت ، « آقاى رشديه تا آنجا كه شما را ميشناسم همه چيز را آسان ميگيريد و اهميت نميدهيد . اگر تبعيد نبود و دار بود باز صبر ميكرديد ؟ » گفت ، « اگر دار بود كه نعم المطلوبش را گفته بودم ( محضر عين الدوله ) قسمتم نبود . اگر قسمتم بود راه فرارم نبود آن هم سعادتى بود ، و زبان حالم گوياى اين شكوائيه : منصوروار گر ببرندم بپاى دار * مردانه جان دهم كه جهان پايدار نيست » مجد الاسلام گفت ، « پس حالا شكر كنيم كه ما را دار نزده‌اند ؟ البته البته نه يك شكر ، صد هزار شكر » .