ناصر الدين منشى كرمانى

35

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )

بسيار و خدمتتهاى بيشمار « 1 » استعطاف اعيان حضرت واجب دانست و محاضر و مكتوبات موكد بشهادت عدول و ثقات موشح بخطوط قضاة مشتمل بر تقبيح حال ركن الدين سلطان و التجاش بجانب مخالفان عرض گردانيد و در يارغوى بزرگ روزها تا مشميشى رفت ، بعاقبت ركن الدين سلطان را به دو سپردند و بدست خود او را بتيغ انتقام بكشت ، نفلق هاما من رجال اعزة * علينا و هم كانوا اعق و اظلما و سلطان قطب الدين مشارع ملك كرمان را مصفى از شايبهء منازعت و منزه از كدورات مخاصمت حاكم شد و بعد از دو سال كامران و كامياب و كامكار كعود الحلى الى العاطل باز كرمان مراجعت نمود و بتدارك خلل كه در غيبت او بواسطهء بىتدبيرى و بىغورى و رأى پاشيدهء امير عضد الدين حاجى ظاهر گشته بود قيام نمود و او را و تمامت نواب را در موقف تأديبات عنيف و تعذيبات بليغ بداشت . و چون از تنسيق امور مملكت بر نهج استقامت فراغى روى نمود خبر رسيد كه رايات همايون پادشاه عالم هلاگو ايلخان بر عزيمت فتح دار الالحاد قهستان و الاموت اولا و استخلاص مدينة السلام بغداد ثانيا از جيحون عبره فرموده است . سلطان در ماه جمادى الاولى سنهء اربع و خمسين و ستمائه با لشكرى نامدار متوجه آن ديار گشت و وصول او بقهستان مقارن فتح قلاع و رباع آن مخاذيل آمد و كيتبوقا نويان و امرا مقدم او را بفال گرفته عزيز داشتند و مشمول اسرا ميشى و تربيت گردانيد و در طوس بشرف خاك بوس حضرت اعلى مستسعد گشت و فنون عنايات و عواطف پادشاهانه بروزگار او فايض شد و سوغونجاق نوئين بزرگ و اركاى نوئين و صاحب سيف الدين او را مربى گشتند و بعد از ملازمت چند روزه اجازت مراجعت و رخصت انصرافش باز كرمان حاصل آمد مشروط بر آنكه عن قريب با لشكر بهم معاودت نمايد و در مصاحبت عساكر منصور متوجه بغداد شود . و در شعبان آن سال باز كرمان رسيد و بتهيهء اسباب سفر و ساختگى ترتيب سلاح و لشكر مشغول شد و درين غيبت پادشاه خاتون از قتلغ تركان و سيورغتمش سلطان از خاتون ديگر مولود شدند . و قطب الدين سلطان را از فرزندان دو پسر حجاج سلطان و سيور غتمش سلطان بودند و چهار دختر : 1 - بزرگتر بىبى تركان كه از قتلغ تركان بود و او زا بعضد الدين امير حاجى داد و از وى پسران ماندند ، نصرة الدين يولكشاه ، شاهى بود هنر پروردهء ظريف بذله‌گوى نيكوخوى تازه روى خوش محاوره موجه مناظره كريم نهاد بزرگ منش بلند همت

--> ( 1 ) - در نسخهء استانبول : و بهمنا ( يا ) نهمار