ناصر الدين منشى كرمانى
24
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )
سلطان جلال الدين ملتمس او را از راه ضرورت اجابت فرمود و انتقام و قصد را حاليا متوقف داشت و او را بحكومت كرمان و لقب قتلغ خانى موسوم گردانيد و منشور و خلعت فرستاد و خود متوجه عراق و آذربايجان گشت و فتوح و مآثر او در آن بر و بوم و اطراف شام و روم و مركز گرجستان و قفچاق و كشور روس و ارمن و اقطار عرب ظاهرتر از جرم خورشيد و غريبتر از مقامات رستم و جمشيد است . و قتلغ سلطان در كرمان متمكن گشت ، براق را برق دولت خندان شد ، آينهء دولتش چون خورشيد آسمان آمد كه بر آن هيچ زنگ نباشد و از دار الخلافه برسل و رسائل و مالهاى فراوان التماس و اقتراح لقب سلطانى كرد و باجابت مقرون شد و خلعت فاخره مشفوع بكرامت لقب سلطنت فرستادند و منصب وزارت را بخواجه مكين الدين ضياء الملك الطالبى كه از صدور اعيان و جمهور معتبران حضرت خوارزمشاه بود و بفرمان سلطان علاء الدنيا و الدين محمد ضبط محاولات ملك مؤيد الملك زوزنى را بكرمان نامزد شده آرايش داد ، و قد اعطى القوس باريها و انزل الدار بانيها . بعد از وى در وزارت كرمان هيچ وزير در استجماع آلات وزارت و استكمال اسباب صدارت عديل او نبود ، و مسند قضاء مظالم بانوار فضايل و فواضل و آثار مآثر و مفاخر مولانا فخر الدين بو الليث كز مهابت او در عرين دين * شيران شرزه را نبدى تاب آهوئى ابن ابى المفاخر الختنى منور فرمود و منصب ملازمت حضرت و مشاورت در معظمات مهمات مملكت ضميمهء آن منصب گردانيد و بر قاعده و آئين سلاطين سلجوقى و خوارزمى اركان دولت خود را از اصحاب تيغ و قلم ملكى و ملكى موسوم كرد ، خواجه مكين الدين را يضياه الملكى و خواجه بديع الدين را كه مستوفى بود و بفرمان حضرت خوارزمشاه باستيفاى كرمان موسوم شده به عين الملك و خواجه فخر الدين تاج الدوله را بنظام الملكى ملقب گردانيد و غلام خود را بابرى آفاق ملك و برادر خود را جغرى اغور ملك خواند و همچنين اسم عادل ملك و شاه ملك و مؤمن ملك و الغ ملك و كامل ملك بر اقارب و خواص خود اطلاق فرمود . پس از آنكه جروم و صرود و بر و بحر كرمان را عن آخرها مستخلص گردانيد و پسر شجاع الدين ابو القاسم را بتيغ قهر گذرانيد و با ملوك اطراف چون فارس و شبانكاره و يزد نرد محاربت باخت و بر نواحى ولايتشان مىزد و مىتاخت و رايت نخوت و استيلا بر افراشت هرموز را مستخلص كرد و چون سلطان غياث الدين بيز شاه از برادر خود جلال الدين مستشعر گشته منفصل شد و باستظهار قتلغ سلطان براق حاجب كالمستجير من الرمضاء بالنار بسرحد كرمان رسيد قتلغ سلطان موكب او را به شرط