خواجه امام ظهير الدين نيشابورى / ابو حامد محمد بن ابراهيم ت 599

59

سلجوقنامه ( وذيل سلجوقنامه محمد بن ابراهيم ) ( فارسى )

بدگمان شد قصد مؤاخذت او نمودند چاولى بگرفتن او راضى شد سلطانرا از سكالش خاص بيك خبر شد كس بچاولى فرستاد كه من ترا پيش خويش براى دفع خصمان آورده‌ام تا بايام انقلاب معاون و مساعد من باشى بابتدا تو قصد بركشيدهء من خاص‌بيك ميكنى از درايت و كفايت تو عجب مىآيد چاولى بترسيد و ده هزار دينار دربازيد و بخواجه ياقوت قلمى پيغام داد و از خوف انذار تمهيد كرد و خود را از آن قصد و سكالش برى گردانيد سلطان عذر او قبول كرد و خاص‌بيك را پيش چاولى بميدان فرستاد تا بااو گوى بازد و از چابكسوارى و دلاورى خود اثرى بوى نمايد تا چاولى داند كه سلطان تربيت او بيمعرفت و عمدا نميكند در اعزاز و تقرب او بيفزايد چون چاولى اسب‌تاختن و گوىباختن خاص‌بيك بديد انگشت تحير در دندان تعجب گرفت و ان يكاد برو خواند و برو دميد و گفت مثل او درين عصر نباشد نزاد مثل تو از مادر زمانه سوار * سبك‌عنان و سبك‌گرز و آهنين‌اندام شگرف‌قامت و شيرافكن و قوىبازو * رفيع‌همت و كوته‌يد و درازحسام او را بفرزندى قبول كرد و تشريفى فاخر از اسب خاص و سر افسار و قلادهء مرصع و كسوتهاى گرانمايه و اسلحهء شاهانه پيش سلطان فرستاد و خاص‌بيك پسر تركمانى بود از نقباء غوزان كه بآذربايجان آمده بودند روزى غلامان در حدود سراه و اردبيل از ركاب سلطان دور افتادند بخاص‌بيك رسيدند در زير او اسبى باقيمت نيكوصورت ديدند پرسيدند كه اسب ميفروشى گفت نه كه از آن پدرم است و مرا برمال پدر حكم نباشد الحاح بسيار كردند كه چون بها تمام بود هرآينه راضى شود او ابا و انكار نمود غلامان دزديده درهم نگاه ميكردند كه صد دينار بوى دهيم و اسب را بتغلب و استيلا بستانيم چون خاص‌بيك خردمند بود و مقدمهء دولت او خواست شد بهدايت عقل و ادراك فكر احساس كرد و راه خانهء او از پيش گرفته بودند و برآنصوب مجال رفتن نبود بازپس نگريست راه گشاده ديد اسب را گرم كرد و بدوانيد غلامان برپى او ميدوانيدند و هيچيك به دو نرسيدند از گاه در جنب تلى بكوكبهء سلطان رسيد خود را پيش سلطان انداخت و ندانست كه كيست گفت اى امير و سالار جمعى از خيل شما آمده‌اند و ميخواهند كه اين اسب از من بستانند و بىاذن پدر اين بيع نميتوانم كرد اللّه اللّه بفرياد من برس سلطان و امرا در صورت