ناصر الدين شاه قاجار

28

سفرهاى ناصر الدين شاه به قم ( فارسى )

داشتند قدرى از شب را به تفرج بگذرانند ، با هم قرار گذاشتند به چادر پاشا خان امين الملك بروند . حاجى مبارك خواجه‌باشى كه واقعا وزير تراش و كمتر كارى در دربار اتفاق مىافتاد كه بدون مداخلهء او بگذرد نيز با سايرين ، به چادر امين الملك رفت . براى وقت‌گذرانى تخته نرد و آس‌بازى به راه افتاد . يحيى خان پسر ميرزا نبى خان كه از مقربان درگاه بود ، با حاجى مبارك همبازى شد . كاكا قدرى نوشابه زياد خورده بود و در سر كم و زياد و پس‌وپيش بازى بر خلاف حق مىخواست حرف خود را به كرسى بنشاند . يحيى خان كه نه به‌قدر حاجى مبارك نوشابه خورده بود و نه به‌قدر او به تقرب خود اطمينان داشت و زورش از او كمتر و عقلش از او بيشتر بود ، محق بودن خود را با ملايمت به عرض آغاباشى رساند . كاكا از اين تهور يحيى خان از جا در رفت و كار را از درشت‌گوئى به فحاشى رساند . اگرچه يحيى خان متانت به خرج مىداد و دهن‌به‌دهن او نمىگذاشت ، با وجود اين ، آتش خشم كاكا آن به آن بالا مىگرفت تا بالاخره قمهء خود را از كمر كشيد و به پيشانى يحيى خان فرود آورد . يحيى خان درغلطيد ، ولى كاكا همچنان حماسه‌خوانى خود را ادامه مىداد و مىگفت هركس به اين . . . نزديك شود و بخواهد او را به حكيم و دوا برساند ، به روز او مبتلا خواهد شد . پاشا خان دانست كه جز عرض به شاه هيچ‌چيز جلو هتاكى اين سياه برزنگى را نمىگيرد ، ناگزير برخاست و خود را به سراپرده رساند . غلامحسين خان صديق السلطنه مىگويد من غلام‌بچه و در يكى از غلام گردشهاى پوشهاى سلطنتى خوابيده بودم ، يك وقت متوجه شدم كه يكى نوك پا به پايم مىزند ، سر برداشتم ديدم شاه است ، برخاستم ، خدمتكارى كه شمعدان در دست داشت ، شمعدانش را به دست من داد ، جلو شاه كشيده و به حياط تجيرى آمديم ، پشت سر ما همان خدمتكار صندلى شاه را آورد و گذاشت ، شاه نشست و من هم شمعدان را جلو شاه گذاشتم ، پاشا خان امين الملك نزديك آمد و مطلب را عرض كرد ، شاه به من امر كرد ، رفتم چند نفر و از جمله فراشباشى را بيدار كردم ، آمدند ، كم‌كم شمعدانهاى سر شب روشن و دربار به تمام معنى قائم گشت .