ناصر الدين شاه قاجار

12

سفرهاى ناصر الدين شاه به قم ( فارسى )

على خان گفت ، ميرزا حسين از روى اين كاغذ بايد نوشته و مهر كنى . خواندم ، ديدم نوشته كه عباس ميرزا محرك ما بود و ما را تعليم كرد كه آدم بفرستيم و شاه را بكشيم . ميرزا حسين مىگويد گفتم اين دروغ را چطور بنويسم . گفت اين امر والدهء شاه است . بايد بنويسى و الا داغت مىكنم و آتش آوردند . پشت و سينهء مرا داغ كردند . از هول جان و شدت اذيت كاغذ را مهر كردم . اين كاغذ را گرفته به حضور شاه بردند . ميرزا محمد خان قاجار كه به منصب كشيك‌چىباشىگرى مفتخر بود مامور شد با چهار صد نفر غلام آمده در قم مرا بگيرد و به شهر سمنان برده در قلعه‌اى حبس نمايد و خودش من باب حق نمك شاه مرحوم از كشتن من استعفا كرده و قبول شده بود كه او مرا به قلعهء سمنان رسانيده مراجعت نمايد . بعد كس ديگر را مامور به قتل من فرمايند . من از جميع اين مقدمات بىخبر ، شبى در خواب راحت بودم . قريب صبح صداى همهمه از بالاى بام شنيدم . صدا كردم ، كسى جواب نداد . قدرى گذشت ، صبح شد . به عادت هر روز حرم آغاسيان نيامدند . نان بايد از بيرون بيايد نيامد . كنيزان دم دررفته آنچه صدا كردند غير از فحش جوابى نشنيدند . تا قريب ظهر به اين حالت حيرانى مانديم . ظهر بود كه يكى از حرم آغاسيان ، كه آغا رضا نام داشت آمد و كاغذى از ميرزا محمد خان مع دستخط همايون آورد ، به اين مضمون كه « عباس ميرزا چون قم محل عبورومرور مردم است و مردم مفسدند ، هر روز مترددين از تو حرف مىزنند ، توقف تو در آنجا خوب نيست ، بايد به روى به سمنان و آنچه هم جواهر دارى تسليم كشيكچىباشى بكن ، بياورد به حضور ما و از مرحمت ما مطمئن باش » . پريشانى حواس غلبه نموده بعد از فكر بسيار كاغذى به ايلچى دولت بهيهء انگليس نوشتم . آنچه كردم كه يكى از نوكران چندين ساله نان و نمك خورده اقدام كند و نوشته را به تهران برساند ، احدى اقدام نكرد كه سهل است ، بعضى نزد كشيكچىباشى داوطلب اذيت كردن من شدند . بالاخره معلمى داشتم شيخ عبد الرشيد نام دزفولى . شخص عربى را ، كه از كربلا آمده عازم زيارت مشهد مقدس رضوى ( ع ) بود ، سراغ كرده كاغذ را به ران او بست . زيرا كه در عرض راه مستحفظ به جهت گرفتن نوشتجات و تفتيش گذاشته بودند . آن عرب نوشته را در تهران رسانيد . اتفاقا شيل صاحب ايلچى دولت بهيهء انگليس ، غايت محبت را نموده صريحا به عرض امناى دولت رسانيد كه اگر اين مرد مفسد است ، از خاك خود بيرون كنيد و حال آن‌كه اين طفل است و در هيچ قانون بر اين گناهى وارد نمىآيد . ديگر چرا درصدد كشتن و كور كردن او هستيد . للّه الحمد مطلب قبول شد . جواهرى كه باقى نمانده بود ، بگيرند ، مگر بعضى جزئيات با آنچه شال و كتاب و زرى و پرده و لحاف ترمه و سوزنى و اسباب چاىخورى نقره و تفنگ و طپانچه و غيره بود گرفتند . قريه‌اى مسمى به اسمعيل‌آباد ، كه به استحضار علماى شريعت مطهره خريده بودم ، او را هم ضبط نمودند و قبالجات او