يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو

100

سفر نامه هاى سهام الدولة بجنوردى ( فارسى )

روز دوشنبه يازدهم دو ساعت از دسته گذشته سوار شدم . نزديك كرف كدخدا و رعايا جلو راه ايستاده بودند . گذشته آمديم رسيديم در بند . كدخدا با چند نفر رعيت قربانى آورده بودند . اظهار محبتى كرده گذشتيم . پيش معصوم‌زادهء دربند ميرزا بيك از سملقان آمد احوال سليمان خان را پرسيدم . گفت در آشخانه با سواره حاضرند براى خبر « 1 » . . . زير « قلعهء طور » كدخداى جوشقان قربانى آورده بودند . احوال‌پرسى كرده گذشتيم . ريش سفيدان طور هم نزديك راه ايستاده ، كشمش و قربانى آورده بودند . از آنها گذشته سوار اسب شدم . قدرى ماهورهاى قلعهء چهار بيد را گشتم . هيچ كبك ديده نشد . يك كبوتر در هوا خيلى دور هم بود تفنگ نمودم افتاد . محمد علم و حسنقلى داروغه آمدند از بجنورد كاغذ آورده بودند خواندم . از سلامتى بجنورديها آسوده شدم . آمدم منزل ناهار خوردم خواستم قدرى بخوابم . به درجه‌اى سرفه كردم كه نگذاشت بخوابم در سر سوارى معلوم شد سرما خورده‌ام . تا غروبى به همين حالت بودم . روز سه‌شنبه دوازدهم بايد برويم بجنورد . صبح زود سوار كالسكه شده آمديم تا آب شيرين . برف كمى بود . از آنجا گذشته پياده گرديده سوار اسب شدم . كالسكه را سربالا راند . سى چهل سوار هم با كالسكه بودند . قدرى رفتند ديدم صداى قيل و قال مىآيد . معلوم شد كالسكه ميان برف بند گرديده . خود رفته ديدم برف هنگامه است . به قدر يك ذرع بعضى جاها دو ذرع برف است . بهيچوجه از ميان راه نمىتوانند بيرون ببرند . قدرى گفتم پياده كشيدند نشد . باز اسب بستند فايده ندارد . قريب دو ساعت معطل شدم . ديدم محال است كه كالسكه را بيرون بياورند . گفتم بروند قدرى پياده از جلگهء شقان بياورند ، كالسكه را كشيده به چهار بيد ببرند . سواره رانديم تا سر خشكه‌زو برف بود . در وسط خشكه‌زو ميرزا محمد ابراهيم منشى آمد . احوال‌پرسى كردم . از آنجا گذشته نزديك فيروزه مرتضى قلى خان امين تذكره و آقاى رئيس پستخانه و

--> ( 1 ) يك كلمه خوانده نشد