آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
41
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )
گارىخانه معاودت نموديم . - مقارن غروب آفتاب اسب حاضر نموده ، در گارى نشسته روانه شديم . راه عبور ما از كنار خندق شهر بود ، قدرى كنار خندق آمديم به دروازهء ديگر شهر رسيديم . جمعيت بىاندازه از بيرون شهر به طرف آن دروازه عبورومرور داشتند كه در واقع محل تعجب بود . قدرى آمديم ، به قبرستانى رسيديم كه در سر قبرستان بعضى چادر زده بودند و فرش كرده ، چراغ بسيار روى قبرها گذارده بودند و به عبادات و خيرات مشغول بودند . در حقيقت از براى مردههاى طهران بسيار تأسّف خوردم كه آن بيچارهها بعد از ايام تعزيهء ثلاثه ، ديگر كسى به فكر آنها نيست . باقىماندگان ايشان به قسمى ايشان را فراموش مىكنند [ كه ] گويا اينان از نژاد آنان نبودهاند . به علاوه در هر نقطه كه اموات خود را دفن مىكنند ، ده سال نمىگذرد كه قبر آن بيچاره يا مبرز است يا حمّام و سعادتمندانشان : مقبرهء ايشان به زودى پارك فلان خواهد شد يا قمارخانه و شيركخانه . قريب يك فرسنگ رفتيم ، معلوم شد كه چاپار تذكرهء خود را فراموش كرده ، لابد گارى را نگاه داشته ، چاپار يكى از اسبهاى گارى را سوار شده به نيشابور معاودت نمود . يك ساعت زيادتر نكشيد كه برگشت . روانه شديم . جناب سيّد طلبهء اصفهانى ساكن نجف - كه از سبزوار همراه شده بود - كسالتى داشتند ، رفتهرفته مرض شدت نمود ، تب سختى كرد . او را در ميان گارى به لباس و عبا پوشانيديم . سيّد مذكور حالش به سختى كشيد ، هذيان مىگفت به قسمى كه براى ما اسباب وحشت شد . حقير بسيار دلم سوخت از جناب مشير خواهش نمودم كه قدرى روضهء حضرت موسى بن جعفر - عليهما السلام - بخوانند و از رفقا خواهش نمودم كه همگى به ذيل عنايت آن بزرگوار توسّل جويند . جناب مشير مشغول خواندن شدند . حالت غريبى به حقير دست داد ، خود را در حرم مطهّر آن حضرت مىديدم و به دست توسل گويا ضريح مبارك را گرفته بودم و