آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
32
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )
معفوّ است » مىفرمودند : « عرق بدن كه مخلوط آن خون شود و متنجّس گردد ، عفو ندارد . » - بارى حركت كرده ، يك ساعت به غروب مانده به شاهرود رسيديم . شاهرود شهر كوچك خوبى است . باغات و مزارع از صيفى و شتوى بسيار ، آبش گوارا ، هوايش روح افزا ، بازارها و كاروانسراها از كسبه و تجار و اهل داد و ستد و حرفت و صنعت بسيار [ است ] ؛ نهر آبى از خيابانى در وسط شهر مىگذرد . از كوچه باغها وارد آن خيابان شديم . در كنار نهر جنب گارىخانه در جلو قهوهخانه پياده شديم . چاپارى كه همراه ما بود ، مأموريت او تا شاهرود بود . از ما انعام خواست . [ از ] بنده و جناب مشير چهار قران و باقى از مسافرين كه شش نفر بودند ، يازده قران - كه تمام پانزده قران بوده باشد - انعام شد . بعضى از رفقاى طهران كه به زيارت مىرفتند ، در آنجا ملاقات نمودم . جناب مشير از براى تطهير بدن به حمام رفتند . من هم به خريدن لوازمات از قبيل نان و پنير و غيره مشغول شدم . غروب چاپار ديگر آمد كه تا ارض اقدس با پست بيايد . يك نفر از مميّزين پستخانه را با خود آورد و خواست در گارى در جاى من و مشير بنشاند . ممانعت نمودم ، مخاصمت كردم ، به مجادلت انجاميد ، آن مميّز و چاپار را ملامت كردم و شماتت نمودم . مزاج سودائى « 1 » من ، مرا به فرياد انداخت ، مردم جمع شدند ، جناب مشير رسيد . به اصلاح پرداختند . چاپار و آن مميّز كه جوان باكمالى بود ، معذرت خواستند ، ما هم مرحمت فرموديم ، روبهروى خود ، ايشان را جاى داديم . يك جوانى كه پسر يكى از تجار آنجا بود به عزم فرار از پدر و مادر ، چيزى به چاپار داده بود و بليط هم گرفته به اسم آنكه از اجزاى ادارهء پست است ، او را هم پهلوى سورچى نشانيدند . نماز مغرب و عشا را خوانده در گارى نشسته حركت كرديم . گارى را اسبهاى خوبى بسته و به سرعت مىرفت . زمانى كه از كوچه باغهاى شاهرود مىرفتيم ، درختهاى تبريزى بسيارى ديده شد كه بر سر راه و بر سر ديوار باغها افتاده ،
--> ( 1 ) . سودائى : صفراوى مزاج ، عصبانى ، تندخو .