آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )

23

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )

نوشته بودند : حيف از اين مسجد كه در سمنان بود * يوسفى ماند كه در كنعان بود بعد از اداى فريضه چون وقت تنگ بود بيرون آمده ، رفيق ارمنى منتظر بود به اتفاق آمده ، لوازمات از قبيل نان و پنير و انگور و خربزه خريده به گارىخانه - كه بيرون شهر بود - آمديم . حقير در نزد مدير ادارهء گارىخانه رفتم . از سنگينى گارى و زحمت خودمان شكايت كردم ؛ گفت : « گارى ديگر موجود ندارم كه اسبابهاى گارى را قدرى در گارى ديگر بريزم . » ناچار آمده ، سوار شديم . در شرف حركت پلى بود و قدرى سربالا بود . گارى نمىتوانست عبور نمايد ، لابد پياده شديم . سورچى نمىتوانست كه گارى را ببرد با سورچى مخاصمه نموديم كه اين گارى با اين اسباب نمىرود ، البته بايد نصف اين اسبابها را در گارى ديگر بريزى تا سبك شود و الّا نمىآييم . سورچى مسامحه مىنمود ؛ تا آنكه به رفقا گفتم : « اسبابهاى خود را بيرون بياوريد . » مسافرين قدرى اسبابهاى خود را بيرون آوردند . سورچى چون ديد كه ماها خيال توقف داريم و با زحمت گارى تن نمىدهيم ، التماس كرد ؛ خواهش نمود كه در منزل ديگر يك گارى علاوه به ما بدهند و قسم ياد نمود كه تخلّف ننمايد . لابد قبول كرديم . - سوار شده ، آمديم . راه سخت بود قدرى آمديم ، باد سختى وزيدن گرفت كه روپوش گارى را پاره نمود . هرچه مىرفتيم باد شدّت مىكرد - كه گويى نمونه‌اى از عذاب قوم عاد و ثمود بود - و هوا سرد شد . هركس هرچه لباس داشت پوشيد . اين پريشان ، جز عباى نازكى كه لباس درويشان بود نداشتم . گاهى از سوز سرما در زير عباى نازك مىخزيدم و گاهى مانند مارگزيده بر خود مىپيچيدم . تواناييم رفت و طاقتم طاق شد . به زبان ضراعت جسارت نمودم و اين رباعى را از افكار خود بيان نمودم : از عشق تو اى خسرو خوبان صد داد * وز درد تو نزد كه بگويم فرياد من لخت و برهنه در ميان گارى * با زحمت سرما و پريشانى باد