آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )

14

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )

- نيم ساعت از شب گذشته حركت نموديم . چون شب جمعهء هفتم [ شعبان ] بود ، ذكر مصائب امام هشتم در نظر آمد . از جناب مشير مستدعى شديم كه گارى را خانهء حضرت رضا عليه السلام و خود را دعبل « 1 » و ما را از خدمه شمرده ، قدرى مرثيه خوانده ، مستفيضمان فرمايند . ايشان استدعاى ما را معمول [ داشتند ] و ما هم به سوگوارى مشغول شديم . حتّى آن جوان ارمنى را رقت دست داده بود . بعد را ، در جنب علىآباد « 2 » به قهوه‌خانه‌اى رسيديم ، موسوم به كلّه عمر . آن قهوه‌خانه حوض آب جارى داشت . رفقا چاهى خوردند من هم سيگار كشيدم . بعد پيشانى عجز و نياز به درگاه خالق بىنياز سوديم ، نماز مغرب و عشا را ادا نموديم . بعد پرسيدم كه اين كلّه عمر چرا در جنب علىآباد واقع شده است ؟ و حال آنكه ميانهء على و عمر مباينت و مغايرت بسيار است . كسى جوابى نداد . گفتم : « شايد از اين جهت است كه مىفرمايد : إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ « 3 » " هرجا كه پرىرخى است ، ديوى با اوست " . " گل بىخار ، و پونه بىمار نخواهد ماند " . از اين جهت اين عمر در نزد اين على است . » تصديقم كردند ، تحسينم گفتند . - يك ساعت و نيم از شب گذشته حركت كرديم و به طرف خاتون‌آباد روانه شديم . - پنج ساعت و نيم از شب هفتم ماه گذشته بود ، رسيديم . در قهوه‌خانه فرود آمده ، شام صرف شد . قدرى خوابيديم . انعام سورچى سابق را داديم . - دو ساعت به اذان صبح مانده اسب آوردند به گارى بسته حركت كرديم . - نيم ساعت به اذان صبح مانده به قهوه‌خانه‌اى رسيديم موسوم به سردره « 4 » پياده شده قدرى هندوانه خريدارى شد . به خوردن مشغول بوديم من مداد و كاغذ حاضر كردم و از قهوه‌چى استفسار اسم آن قهوه‌خانه و كيفيت آن مكان را نمودم .

--> ( 1 ) . دعبل : شاعر بلندآوازه‌اى كه از ياران امام رضا ( ع ) بود و بهترين قصيده را در مدح ايشان سرود . ( 2 ) . علىآباد كلّه عمر : دهى است جزء دهستان بهنام سوخته ، بخش ورامين ، شهرستان تهران . « لغت نامه » ( 3 ) . « شياطين به دوستداران خويش الهام و پيام مىدهند » انعام 6 / 121 . ( 4 ) . سردره : درّه ميان ورامين و خوار . « لغت نامه »