آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
3
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )
تا آنكه تير دعايم به هدف اجابت رسيد ، و نيّر اقبالم از افق وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ « 1 » بدميد . [ ملاقات با دوستان ] در ليلهء ششم شهر شعبان ، در مسجد شاه طهران از ديدگان آب بر جراحت دل بريان مىريختم ، در آن حال به خدمت جمعى از دوستان رسيدم كه در صحن مسجد ، بيت الحزنى ساخته و دل در مصيبت ستمكشيدگان از مشروطهخواهان درباخته بودند ، به سوگوارى و عزادارى اشتغال و به ذكر اين مصيبت در مقال بودند . چون مرا ديدند به قوّهء مغناطيس ملّى به سوى خود كشيدند و در گرد من بخزيدند ، مقالات جان سوز و مذاكرات آتش افروز در ميان نهادند كه چگونه تلاطم امواج ظلم ، كشتى حيات اين مملكت را در گرداب فنا درافكنده و تراكم افواج جور ، لاله عذاران اين ملك را به خاك مذلّت درانداخته ، پس به ياد شهيدان بهارستان ، دامان از سرشك چون جيحون شد به قسمى كه نزديك بود كه روح از تن و جان از بدن بيرون رود . هركس ديگ هوس مىپخت و راه چاره مىجست . آن عدّهء معدود ، راه چاره را مسدود و مقصود را مفقود يافتند . مأيوسانه دور آمال و آرزوى خود را قلم كشيدند . مذاكره از مسافرت و هجرت پيشآمد . گفتگويى از چكيدهء غيرت و منبع حميّت محقّق الكلام ، حسام الاسلام شد كه آن يگانه منادى مشروطيت ، از ميان اين مردم پست فطرت خود را كنار كشيده ، اخوى مقدسشان وصول مراسلات ايشان را از ارض اقدس اظهار فرمودند و جناب مستطاب قدوة الناطقين مشير الواعظين كه در آن محفل ، چون نور در ديده و قوّت در دل بود ، اظهار فرمود كه : « فردا من از طهران به خراسان عازمم و فرار از اين شهر را جازمم » . از فقدان ايشان تأسف خورديم و تلهّف گفتيم . قرار شد فردا به متابعت سنت سنيّه ، ايشان را مشايعت نماييم . بعضى در همان حال ايشان را وداع نمودند .
--> ( 1 ) . « و چون بندگانم دربارهء من از تو پرسش كنند [ بگو ] من نزديكم و چون بخوانندم ، دعاى دعا كننده را اجابت كنم » بقره 2 / 186 .