آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
پيشگفتار 22
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )
و شوق و استعداد سرشار و نحوهء ارائهء مطالب بيانگر مطالعات گستردهء ايشان در حوزههاى علوم عقلى و نقلى و تاريخى و ادبى و . . . البته با توجه به پايگاه ويژهء اجتماعى ايشان مىباشد . آنجا كه از تجلّى عشق مىگويد و به دنبال معشوق است مدعى نيست . سر از پا نمىشناسد و توصيف زبونى مىكند ، به لابه مىپردازد و در قافلهء راه دوست مىسرايد : دانم كه نيم قابل اين فيض ولى * اين قافله را يقين سگى هست ضرور آنگاه كه پاى عمل و مبارزه با مشكلات پيش مىآيد و حركت از رفتن باز مىماند با استدلال عرشى ، براى بيرون آمدن از گلفرش ، تلاش كرده و ديگران را به كوشش فرا مىخواند و انسان را كمتر از ملك نمىداند : « . . . گفتم اى برادران ! عرش حضرت رحمان را هشت ملك برداشته . . . نه اين گارى از عرش حضرت پروردگار عظيمتر و نه ما از هشت ملك پستتريم . . . » دلش شور هدايت و سرش شوق ولايت دارد و در راه اين هر دو ، بسا كه تا مرز جنون پيش مىتازد ، نقد آبرو مىبازد و براى مردم عادى چهرهاى غير عادى از خود مىسازد . مثلا با ديدن صف نمازگزاران در صحن چنين ابراز مىدارد : « . . . مولانا در همان حال نماز ، بند ثبت دراز خود را از بغل گشود و اين ورقه را مهر نمود ؛ در نزد محرّر انداخت و به نماز پرداخت . از آن قضيه مرا حال ديگرگون و عقلم از توسن خيال واژگون شد كه اين چه حال است من مشاهده مىكنم ؟ . . . چگونه مىشود انسان در بين صحبت با پارهدوزى از رسوم و آداب مذاكره خارج نشود ولى در حال مناجات با قاضى الحاجات به امورات ديگر پردازد ؟ » و يا « . . وارد دار الحفاظ شديم . . . سيّد برخاست شروع به زيارت نمود . . . گوش دادم ؛ مهملات چرندى بر هم بافته و خرافاتى مرتب ساخته تلقين آن بيچارگان مىنمود . . . من آن كلمات و مهملات را شنيدم . لختى بر خود لرزيدم . عالم در نظرم تيره و تار و بندبند وجودم چون مزمار به ناله درآمد دو دستى بر سر زدم و بىاختيار ناله برآوردم : وا محمّدا ! . . . چون اين كلمات بر زبان راندم . . . شنيدم يكى گفت : از گرد اين بيچاره پراكنده شويد كه امشب او را مرض ماليخوليا عارض گشته ، ديگرى گفت : من خبر