احمد مجد الاسلام كرمانى
58
سفرنامه كلات ( فارسى )
جواب ديگر نميدهند سرهنگ بناچار به طرف مهمانخانه برگشت و با نهايت تغير حكم كرد بروند در صحرا هرقدر از رعايا را ديدند بياورند ما هم در محل سابق خودمان نشسته منتظر لقمه نانى بوديم كه چند نفر سوار درشگهئى را احاطه نموده وارد شدند برخواستيم باستقبال درشگه رفتيم يك وقت آميرزا آقاى اصفهانى با كمال اضطراب از درشگه بيرون جست و بما پيوست ، آميرزا آقا با حاجى ميرزا حسن ميانه نداشتند بلكه كمال عداوت را باهم داشتند ولى بنده با هيچكدام غير از آشنائى ظاهرى و مراوده و مختصر دوستى علاقه ديگر نداشتم و بىطرف بودم لهذا همان قدر كه آميرزا آقا اصفهانى از ديدار من خوشوقت شد از ملاقات رشديه دلتنگ گرديد ولى حاجى از ملاقات آميرزا آقا به ظاهر اظهار تأسف مينمود اما باطنا خوشحال بود و اين سفر بملاحظه عناد اين دو هم سفر با يكديگر براى من بسيار ناگوار تمام شد و متصل كارم اين بود كه آنها را نصيحت كنم يا آشتى بدهم چنان كه نگاشته خواهد شد ، در اين وقت تكليف سرهنگ هم بواسطه پاكتى كه تيمورخان نايب سوارها كه مأمور آقا ميرزا آقا بود معلوم شد و مضمون پاكت بامضاى سالار نصرت كه گويا از سرگردان سوارهاى كشيكخانه و بستگان امير بهادر است اين بود كه آخر منزل شما خراسان است مقصرين را امشب ببريد بخاتون آباد و فردا درشگه و گارى چاپارى براى شما ميفرستم اسبها را با چند نفر از سوارها مراجعت بدهيد فقط خودتان با دوازده نفر سوار با مقصرين برويد و شبها هم آنها را زنجير كنيد كه فرار نكنند و در هيچ چاپارخانه زياد از نيم ساعت توقف نكنيد شب و روز را متصل راه برويد و حكمى كه در جوف است بحكومت خراسان داده مقصرين را به او تحويل بدهيد و قبض رسيد گرفته بياوريد حكمى كه در جوف بود از عين الدوله خطاب بآصف الدوله « 1 » بود و مضمونش آنكه :
--> ( 1 ) - حاج غلامرضا خان شاهسون چند سال پس از ميرزا عبد الوهاب خان شيرازى بآصف الدوله -