احمد مجد الاسلام كرمانى

53

سفرنامه كلات ( فارسى )

نقد با ساعت كه داشتم به وثوق السلطان دادم او هم بسرهنگ داد قبض رسيد از او گرفت قبضرا نگاه داشت كه بفرستد نزد حاكم محلى كه ما را آنجا ميفرستند تا در مركز از سرهنگ گرفته به من بدهند پس برخواستم و در درشكه نشسته سرهنگ هم همراهى كرد سوارها كه الان حاضرند عقب درشكه اسب ميتاختند در بين راه يكدسته سوار شب‌گرد رسيدند و درشگه را توقيف نموده چون ما اسم شب نداشتيم مجبورا متوقف شديم يك نفر را نزد اعظم السلطنه وزير نظميه فرستادم او خودش سوار شد و آمد همين كه ما را ديد و دانست كه نتيجه راپورت خودش است مرخصمان كرد و آمديم از دروازه خارج شديم در اواخر شب و اوايل صبح باينجا رسيديم و ديگرنه از تقصير خودم خبر دارم و نه از عاقبت امر اطلاعى دارم » اين بود اجمال گرفتارى او ، من چون عمامه نداشتم عمامه حاجى هم بزرگ بود براى سفر بار سنگين مناسب نيست او در عمامه و من در تحمل ثقل آن باهم مواسات كرديم و هر دو معمم شديم سرهنگ هم چون هنوز دستور العمل درستى نداشت و مخارج كاه و جو مالهاشان زياد بود به خيال گرفتن سيورسات از ده افتاد لهذا دو نفر سوار فرستاد كه بروند در ده و خانه كدخدا را براى موكب مبارك ما حاضر نمايند سوار رفت و برگشت كه ابدا نميگذارند وارد قلعه شويم سرهنگ متغير شده تمام سوارها را امر كرده حاضر شوند ما را هم برداشته روانه شديم در نزديكى دروازه چند نفر از رعايا آمدند و از سرهنگ پرسيدند كجا ميروى چه كار دارى ؟ سرهنگ تجاهل كرده روانه دروازه شد خواستند او را ممانعت نمايند سرهنگ اعتنائى ننموده به خانه كدخدا وارد شد زنها ريختند بناى داد و فرياد را گزاردند و در جواب فحش شنيدند يكى دو نفر از مردهاشان كه قدرى تندى